تبليغاتX
دندانپزشک متین

دندانپزشک متین

بدون شرحی از یک خلاقیت از دست رفته...!!!!

دندون87

*این نوشته ته یکی از جزوه ها ی کلاسیمون نوشته شده.... هرگونه برداشت از آن آزاد میباشد...!!!!

**اگه به خاطر کم رنگ بودن و نبودن امکانات نتونستین بخونین : "مراقب وسایل شخصی خود به ویژه گوشی موبایل خود باشید.. در صورت مفقود و یا ربوده شدن آن هیچ گونه مسئولیتی بر عهده ی هیچ شخص حقیقی و حقوقی نمیباشد...مخصوصا شما...از ما گفتن بود...!!!!"

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

من رو اونجوری که هستم بشناس...

سلام...

آخر هفته ی باروونی رو سپری میکنیم جای شما خالی...!!! باروون که چه عرض کنم.. سیلاب...!!

راستش میخوام درباره ی ماجرایی بنویسم که شوخی شوخی برام جدی شد... بحث شناخت دیگران از من... و نمود این شناخت در رفتارهایی که دارن... بذارین براتوون تعریف کنم...

جونم براتون بگه که  اواخر شهریورماه که نتایج کنکور اعلام شد یکی از دوستای خیلی صمیمی من بعد از یه سال پشت کنکور موندن موفق شد پزشکی یکی از شهرای خیلی دور قبول شه... دور که میگم تو مایه های اهواز و زاهدان و بندرعباس و اونورا... (مثلا نمیخوام گرا بدم دست اطرافیان نزدیکم که برن تو نخ این که کی بوده طرف...!!) خلاصه از یه طرف ما خیلی شاد بودیم که دوست گلموون بالاخره نتیجه زحماتشو دید و شد دکتر مملکت... و از یه طرف دیگه ناراحت که با این راه دور ما که سهله خونواده ش هم ترم به ترم میبیننش... و چه کنیم با دلتنگی و اینا...!!! طبق رسمهای معمول هم مهمانی قبولی گرفتو ما هم رفتیم و دستو جیغ و هورا و هدیه و اینا... قضیه گذشت تا اینکه دوباره تو یه جمع دوستانه دور هم جمع شده بودیم... منم اون روزا خیلی رو دور کارای فرهنگی هنری بودم ، اومدم خیر سرم یه کار فرهنگی بکنم و ۳تا سی دی رندان مست شجریان رو خریدم .. یکی واسهم اشی بابا که صفا کنه ابهاش... یکی هم واسه خودم یکی هم واسه اون دوست گلم... که هم به عنوان یادگاری بدم بهش و هم اینکه یه حمایتی هم از استاد کرده باشیم و ثوابی برده باشیم...!!(آیکون من خیلی فرهنگی و هنر دوستم به جان خودم...!!) و این سی دی  رو تقدیم کردیم بهش با عشق!!!... با این آرزو که به یاد من باشه  اینا.. اوشون هم کلی تحت تاثیر این مرام ما قرار گرفته بود در حد چییییییییییییی...!! آخه اصولا این جور کارا از من هر یک قرن یک بار سر میزنه...!!! خلاصه کلی شرمنده شده بودو میگفت که من هم باید یه همچین خلاقیتی به خرج میدادم و کاش میشد یه فرصتی پیش بیاد که جبران کنم و اینا...که پیش نیومد تا تعطیلات چند روزه ی آخر هفته ی چند وقت قبل!!!در این تعطیلات یه روز یک دوست مشترک باهام تماس گرفت که بیا همدیگه رو ببینیم و دلم تنگیده و از این حرفا... بعدش موقعی که همدیگه رو دیدیم و کلی حرف زدیم و دلی از عزا در اوردیم یهو یه بسته ی کادوپیچ شده ی خوشگله جیغ از کیفش دراورد... منو داری...؟!! ذوق کرده بودم در حد بایرن مونیخ..!!! مثل اونکه اون دوست جون بنده که من واسش سی دی یادگاری داده بودم خواسته بود که تقابل به مثل کنه و یه یادگاری هم به ما بده اما از اونجا که هیچ جور وقتاموون جور نمیشد همدیگه رو ببینیم از طریق یه دوست مشترک به دستم رسوند...!! و از اونجا که از قبل هماهنگ کرده بودن تو همون ساعت هم  بهم زنگید و کلی تلفنی قربوون صدقه ی هم رفتیم....!!!

اما بشنوید از کادوی یادگاری دوست جون من...!!! حدس بزنید چی بود ؟؟ نه توروخدا یه ذره فکر کنین................... خوب حالا نمیخواد زیاد فشار بیارین به خودتوون.. خودم میگم...

اول منو تصور کنین که با یاد کار فرهنگی هنری که در راستای اعتلای فرهنگ این مملکت انجام داده بودم شروع کردم به باز کردن کادوهه... از این کادو جینگیلی بینگیلی ها هم بود که پر از اکلیل و روبان و تیکه پارچه های خوشگله... وقتی که کاغذ کادو رو باز کردم و یواش یواش کادوهه خودشو به ما نمایوند... دهان مبارک باز شد اییییییییییییییییییییییییین هواا..... چی بود..؟!! نه جان من چی بود...؟؟!! یک ست لوازم آرایش...!!! مادر جان...!!! یعنی یک ستی که کلا از بالا تا پایین صورت رو از این رو به اون رو میکنه... !! خدایا من الان با اینا چه کنم...؟!! نه آخه من چه کنم...؟؟!!! الان این یادگاریه اونوقت...؟؟ آخه من کجا با لوازم آرایشی که اگه اگه اگه مصرف کنم به یادت میفتم عزیز من..؟؟ تازه یادگاری که یه روز یا تمووم میشه یا فاسد میشه باید بندازی دور چه فایده ای داره...؟؟!! نمیشه که لوازم ارایش رو به عنوان دکور روی میزم استفاده کنم... بالاخره باید مصرف بشه دیگه... !! ای خدااا... حالا هر چی میخوام خودمو نگه دارم ... هی به خودم میگم زشته دختر... دندون اسب پیشکشی رو که نمیشمرن.. اما واقعا بهتم زده بود... آخه اصلا انتظار نداشتم دوستی که صمیمی هم هست.. که سالها با هم بودیم... که کلی باهم خاطره های مشترک دارم و میدوونه که من چه جوریم... چه ویژگیهایی دارم... از چی خوشم میاد از چی نه... چیزی رو به عنوان کادوی یادگاری بهم بده که اصلا ویژگی یادگاری رو نداره تازشم به درد من نمیخوره...میدوونم دارم پررو بازی در میارم ولی خیلی برام عجیب بود که اون از من چه تصویری تو ذهنش مونده ...؟؟ چرا یه کتاب نه ؟ یه عروسک ؟ یه تابلو ...یا چه میدوونم هر چیز دیگه ای که تو مختصات علایق من باشه... که منو به یادش و یاد خاطره های مشترکمون بندازه... هنوز هم در تعجبم... هنوز...

یادگاری که من بهش داده بودم از ویژگیهای اون دور نبود.. خودش ساز تار میزنه... عاشق موسیقیه... حالا شاید نه الزاما سنتی ... ولی به هر حال توی دنیای اون میگنجید... میتوونست بهانه ی خوبی باشه برای یاداوری من و خاطرات من براش... اما هر چی فکرکردم هیچ دلیی که نشون بده  لوازم ارایش میتونه اون به یاد من بیاره پیدا نکردم...نمیدوونم شاید من دارم زیاد سخت میگیرم... شاید زیاد یه یادگاری رو جدی گرفتم... نمیدوونم... شاید چون خودم وقتی به آدمی نزدیک میشم تمام ویژگیهای دنیاش برام مهم میشه... تمام سعیمو میکنم که همه ی وجودشو بشناسم ... و بسته به این درصد  شناختنه که بهش نزدیک میموونم یا اینکه دور میشم...نمیدوونم...

این بود که بدجوری به فکر فرو رفتم...چند نفر از اطرافیانم منو اونجوری که هستم میشناسن...؟! مگه شناخت آدمها از تو ، در موقعیتی غیر از این موارد هم میتوونه خودشو نشون بده..؟؟!!

نمیدوونم... هنوز در تعجبم...هنوز...

 

حس نوشت: زندگیم این روزها طعمی دارد به ترشی و شیرینی یک انار کوچک خیس...تنها روی شاخه های نازک یک درخت نحیف و لاغر... در انتهای یک باغ خیس و گلی در گوشه ای از سرزمین شمالی... که آسمان بالای سرش بدجور ابری و گرفته است... در فضای باغ هم صدای غار غار دلخراش و بد یمن کلاغی جیغ میکشد... من اما، درست مثل انار روی شاخه های نازک درخت ته باغ...خیسم از یک حس تازه... احساس ترش و شیرینیه دلچسبی دنیای درونم را از آن فضای پاییزی و ابری باغ جدا میکند... خدا کند ترک نخورم...من این حس خوب را با دنیا عوض نمیکنم... من میخواهم همان انار کوچک بمانم...با همان طعم ترش و شیرین... حتی اگر نارس از درخت جدا شوم... بگذار همان انار کوچک بمانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

هر چی تنها تر بشی دنیا تورو کمتر میخواد...

سلام

من الان بعد از یک هفته ی نه چندان جالب در خانه و کاشانه و در آغوش گرم خانواده ی خود هستم و از شدت شوق و شعف نزدیکه که تبخیر بشم...!!

این هفته ، هفته ی خیلی بدی بود... اون از اولش که با سرماخوردگی شروع شد و آخرش هم رسید به گوش درد... اونم در حالی که آخر هفته ، یعنی امروز، کوئیز درس شیرین فیزیولوژی رو در پیش داشتم... حجمش هم اصلا چیزی نبود که... ۸ فصل... فقط ۸ فصل ناقابل گایتون... تازه نه که من اصولا یه دانشجوی نمونه ام و قراره از دست خود خود اقای کامران دانشجو ، جایزه ی دانشجوی نمونه ی قرن رو رو بگیرم ، تمام درسا رو پا به پای اساتید گرام خوندم و خط به خط حفظم... تازه اونم چی؟ به زبان اصلی ... یعنی تکست اورجینال...!! نه این ترجمه های در پیت دکتر شادان که...! اصلا و ابدا...!! خلاصه که روزگار قشنگی را گذراندیم جای شما خال خالی...!!!

خدا کنه که هیچ کس به درد وحشتناک و کشنده ی گوش درد مبتلا نشه... عفونت گوش و ورم و دردش واقعا واسه از پا درآوردن آدم عالیه!!! کارش حرف نداره... میدونین اولش گوشت شروع میکنه به درد گرفتن... زق زق میکنه... تیر میکشه ... بعد کم کم ورو میکنه و کاملا کیپ میشه.. انگار که یه مشت پنبه رو به زور چپوندن توش... صداهارو گنگ میشنوی... صدات تو سرت میپیچه... فکت بیش از دو سانت باز نمیشه... و تا میای دو کلووم حرف بزنی چنان تیری میکشه که پشیموون میشی... خلاصه که بد دردیه لا مصب... خدا سر هیچ کسی این بلا رو نیاره... 

تازه همه ی این دردا اگه کنار خونواده ت باشی قابل تحمله... اونوقت که نازتو میکشن... برات غذاهای مقوی درست میکنن که جون بگیری...غذاهای آبکی که مجبور نشی لقمه رو به زور از لای فکای وا نشده ت بدی تو ...به پیشوونیت دست میکشن که بفهمن تب داری یا نه... میبرنت دکتر... موقع آمپول زدن هواتو دارن...دوباره نازتو میکشن... تازه بهت میگن که "دخترم  لازم نیست با این حالت فیزیولوژی بخونی... فدای سرت کهکوئیزو گند میزنی...مهم سلامتیته..." و چه قدر همه ی این اتفاقا میتوونه به حال آدم کمک کنه تا دوباره جون بگیره و همه درداشو فرامووش کنه...

البته میتونستم بیخیال یونی و کوئیزم بشم و برگردم شهر خودم پیش خونواده م واز این همه مهر و ناز و اینا !!! برخوردار بشم ولی از اونجا که جدیدا خیلی استقلال طلب شدم به علاوه ی کمی غرور باعث شد که به مامانم اینا نگم که اینقدر حالم بده... فقط گفتم که یه کم سرما خوردم ... مامانم هی اصرار کرد که برگردم خونه یا حتی بابام گفت که خودم میام دنبالت میارمت ولی قبول نکردمو وانمود کردم که چیزی نیست و حالم خوبه و با چندتا دونه قرص خوب میشم...از طرف دیگه دلیل اصلی این کارم این بود که این هفته مامان و بابام مشغول یه رویدادی بودن که خیلی واسشون و واسموون مهم بود و مدتها بود که منتظرش بودن... منم دلم نمیومد با رفتنم پیششون برنامه هاشونو به هم بریزم... این بود که من موندم و این گوش درد و تنهایی...

تنهایی از این جهت که هم خونه ای هام چون سال آخرشونه خیلی کم واحد درسی دارن و معمولا وسطای هفته میرن خونه خودشون ، حالا تو اوون هیری ویری باید واسه خودم غذا هم میپختم .. ظرفامو میشستم...خرید میکردم...از همه بدتر فیزیو میخوندم...!!! اما سه شنبه دیگه دردم به حدی رسیده بود که هیچ مسکنی جواب نمیداد... ناچار باید میرفتم دکتر... میتوونستم به همکلاسیام بگم باهام بیانا.. ولی خوب گفتم که کوئیز  سخت فیزیولوژی در پیش بود و منم دلم نیومد... گناه داشتن طفلکیها... البته یکی دونفر از بامعرفتاش گفتن که بیا ببریمت دکتر ولی خوب من نجیب تر از اینام که قبول کنم...!!! خلاصه که تنهایی مجبور شدم برم دکتر... چشمتوون روز بد نبینه... آنچنان گیج و خمار درد و اثر مسکنا بودم که تو خیابون تلو تلو میخوردمو هی میخوردم به مردم...با هزار جون کندن که رسیدم مطب جونم بالا اومد تا با منشیه حرف بزنم ، آخه فکم که باز نمیشد... همش یه سری صدای نامفهوم بود!!! بعد هم مردم و زنده شدم تا برم داروخونه و تو صف وایسم و برگردم مطب که آمپولامو تزریق کنم... بعدش هم با حالت گیج و تلو تلو خوران... مسیر بیست دقیقه ای رو از شدت گیجی و کند راه رفتن یه ساعته رسیدم خوونه... عقلم هم نرسید که آژانس یا دربستی بگیرم و خودمو راحت کنم...!!! فکر کنم عفونت گوشم به مغزم هم رسوخ کرده بود...!! وقتی هم رسیدم خونه ی بی روح و خالیه دانشجوییم... از شدت احساس تنهایی و بدبختی و اینا زدم زیر گریه...یک فضای بدبختانه! و افسردگیانه!! ای داشتم که نگووووو....!!! همونجوری هم خوابم برد تا اینکه مامانم طبق عادت همیشگیش که هر شب بهم میزنگه ، زنگید و کلی سعی کردم  تا صدامو صاف کنم تا نفهمه که چه حالی دارم... اگه متوجه میشد که خیلی از دستم ناراحت میشد و ممکن بود با بابام پاشن نصفه شبی بیان پیشمو کلی اذیت بشن... خلاصه که نذاشتم بفهمن چه قدر دلم میخواست پیشم باشن...

فردا صبحش که امروز صبح باشه وقتی از خواب پاشدم حالم بهتر بود و وقتی یاد حس و حال و گریه ی دیشبم افتادم کلی خندم میگرفت ...آخه خیلی از من بعید بود... و حالا بعد یک تجربه ی عملی کاملا متوجه شدم که تنهایی با مشکلات و دردسرها روبه رو شدن کار هر کسی نیست... و شاید هم هیچ کس...

پ ن : من اصلا لوس نیستم... تازه همونجوری که قبلا گفتم خیلی هم مستقل و رو پای خود و اجتماعی و خانووم(چه ربطی داشت؟؟!!)و  اینا هستم که حد نداره...! ولی خوب گاهی وقتا یه حسو اتفاقی اجتناب ناپذیر و بی هیچ دلیلی رخ میده و عکس العمل تو هم ممکنه خیلی غیر منطقی باشه ولی تا توی موقعیت قرار نگیری نمیتوونی بفهمیش...!!

حس نوشت: بادبادک افکار و آرزوهایم را که مدتها در انباری پشت دنیایم قایم کرده بودم دوباره پیدا کردم.. دستی به سر و رویش کشیدم...و حالا با زمینه ای که دیگر پاره پاره و چروک نیست...با چهارچوبی استوارتر و محکم تر...با رنگی به هفت رنگ زندگی... با گوشواره هایی رقصان تر و آزاد تر از قبل... و طنابی به بلندای جایی که اکنون ایستاده ام تا جایی که خدا هست... پروازش داده ام... به این امید که دیگر اسیر درخت های وحشی بدبیاری و بی اعتقادی و بی حوصلگی نشود تا مثل دفعات قبل لای شاخه هایش گیر کند و پاره شود... اگر به حریم هوایی سرزمین تو رسید ، قول بده مراقبش باشی... که هوایش را داشته باشی و به افکار بی جواب و مجهول این چند سال عمرم پاسخ بدهی...که من چشم انتظار آن نقطه ی سیاه و رقصان که از میان نور خورشید کم کم به سمتم بر میگردد میمانم...با دست نوشته ای از تو که پاسخ سوالات مجهولم را داده ای... قول بده... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

دانشجویی را زندگی میکنم...

سلام...

بعد از مدتی دوباره دست و دلم برای تایپیدن راه افتاد... به دلایلی که خودم هم نفهمیدم چی بود نمیشد که بنویسم و حتی بخوونم... اما حالا برگشتم... باز هم به دلایلی که نمیدوونم چیه...

این روزا از شدت متفاوت بودن زندگیم بسیار شادم... بعد از ۳ ماه تعطیلی پر از بخور و بخواب و تلپ شدن اینجا و اونجا و بی هدف شاد بودن ، حدود ۲ هفته ست که دوباره برگشتم به زندگی باهدف قبلیم...زندگی دانشجویی...!!! البته حتما تو تابستوون هم واسه خودم کار و بار و هدف داشتم ولی خوب  من همیشه عاشق تغییر وضعیتها و تنوع فصلهای زندگی هستم... کوچ کردن از یه فصل زندگی به فصل دیگه ، حالا میخواد از تعطیلات به وقت درس و کار باشه و چه برعکسش منو به شدت سر وجد میاره... و الان من پر از انرژی بی حد دانشجویی هستم...!!

این ترم زندگی من در خونه دانشجویی کلی تغییر کرده... تغییر از این لحاظ که دیگه از غذای آماده ی مامانپز خبری نیست... دیگه هر آخر هفته که میرم خونه مامان طفلکیم وای نمیسته ۱۰ نوع غذا درست کنه واسم ... لباسامو دیگه بار نمیکنم هر هفته ببرم خونه...دیگه میوه و سبزی و مخلفات از خونه نمیارم خونه دانشجویی... بلکه دیگه خودم غذا درست میکنم...! لباسامو خودم میشوورم...!! خودم میرم خرید میوه و سبزی...!!! و کلی با این کدبانوگریم صفا میکنم... !!!  اما علتش...! چون مامان جونم بسیار معتقده که باید یاد بگیرم مستقل زندگی کنم...! باید یاد بگیرم آشپزی کنم...!! باید بلد باشم چطور میوه و سبزی و مخلفات غذا رو انتخاب کنم و بخرم...!! باید دانشجویی رو زندگی کنم....!!!

و حالا من کلی با این وضع زندگی کیف میکنم... اوایل فکر میکردم خیلی سخته... و اصلا امکان نداره... و داغوون میشمو اینا ولی الان واقعا از این که باید حواسم به محتویات یخچالم باشه که چی کم دارم و چی داره تمووم میشه و امشب شام چی درست کنم و کجا میوه هاش بهتره و اینا لذت میبرم...  درسته که دیگه از غذاهای یخ زده ی فریزری مامانپز خبری نیست و  اما هنوزم تو آشپزی بسیار بسیار خنگم من...!!! یعنی اصلا نمیتوونم فکرشم بکنم که مثلا یه روزی من قورمه سبزی بپزم...!! یا فسنجوون... یا این جور غذاهای سخت...!! فعلا دارم رو غذاهای ساده تر و خوراک گونه و من درآوردی کار میکنم تا ببینم آخرش چی میشه... خلاصه که زندگی میکنیم ... اونم از نوع دانشجوییش... اونم بی هیچ گونه استعداد و کاملا شانسی و به امید خدایی...!!!

پ ن ۱: پریروز رفتیم خونه ی همکلاسیم که تازه خوونه گرفته مهمونیه شام.... فکر کنم اگه به عنوان کدبانو ترین دختر دانشجوی سال انتخاب بشه کاملا حقشه...!!! ماشالله چه دست پختی...! چه کمالاتی...!! چه جمالاتی...!! آدم کیـــــــــــــــــــــف میکنه خواااااااااهر...

پ ن ۲ : چقدر این ترم درسام وحشتناااااکه... خدای من...!! این فیزیو و میکروب بد جوری شدن پارازیت خواب شبای من...خدا خودش به خیر کنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

دانشگاه من سلام

gil med uni

و آغاز میکنیم دوباره... فصلی را برای ورود به فضایی n بعدی... دور و شاید دیر ... که در فرهنگ لغات به آن آینده میگویند... با مختصاتی از نوع کتاب ، جزوه ، شب بیداری ، جنگ با استاد ، جنگ با هم کلاسی ، سرخوشی های محوطه ، خنده های زیرزیرکی ،دلتنگی های بی دلیل برای خانه ، زیر آب زنی های بدجنسانه ، اتحاد بی نظیر و خرد جمعی برای کنسلینگ امتحان ، نمره های روی برد و ...

مختصاتی فقط برای من.. برای تو... برای ما... که از ما به عنوان دانشجو تعبیر میشود... شروعت مبارک دانشجو...!

پ ن : عکس بالا : دانشکده علوم پزشکی گیلان ... این عکس تزءینی است! و آغاز سال تحصیلی جدید رو به همه ی دانشجویان عزیز تبریک میگم.

         

                                       

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط متین بانو 

رنگین کمانی برای تو

  رنگین کمان

وقی خورشید با همه ی عظمتش...با همه ی غرورش...با همه ی داغی که بر دل دارد... میتواند در یک روزمردد بین ابری و آفتابی ، در یک قطره ی هم بستگی ابرها ، منکسر شود... بشکند...خرد شود... تکثیر شود و تبدیل شود به هزاران ذره رنگی زیبا و پلی بسازد در تارخ آسمان مردد... پلی آنقدر زیبا که آدمی آنرا رنگین کمان بنامد و آرزو کند مثل داستانهای کودکی روی آن بدود و بدود... آنقدر بدود تا سر بخورد به آنور دنیا ... جایی پشت آسمانها... جایی که هیچ کس ندیده است...

چرا من نتوانم...؟!

چرا من نتوانم در یک روز ابری آسمانم... غمهایم را... با همه ی غرورم... با همه ی داغی که بر دلم گذاشته اند... در قطره ای از امید و شوق ، منکسر کنم... تا بشکنند... تا خرد شوند ... تکثیر شوند و تبدیل شوند به هزاران ذره ی نورانی زیبا ... و پلی بسازم هفتاد رنگ بر آسمانی که دنیای ما را به هم وصل میکند... و تو ، درست مثل داستانهای کودکیمان، بر روی آن بدوی... آنقدر بدوی که سر بخوری به آنور دنیا... به پشت آسمانها... به جاییی که هیچ کس ندیده است... جز من و تو...

 

سلام

به دعوت یک کودک فهیم عزیز ، در یک بازی وبلاگی شرکت میکنیم...! مشابه این بازی رو تقریبا قبلا انجام داده بودم البته نه به این صورت کاملا...

بازی:۱۰ چیزی که دوست دارید رو نام ببرید....

۱ـاولین موردی که من خیلی دوست میدارم بحث و گفت و گوست...!! حالا نه به این با کلاسی ها...! نه .. یه چیزی تو همون مایه های فک زدن و حرف زدن.. یعنی دلم میخواد یه فرد پایه ای به پستم بخوره که با هم در یه سطح باشیم و حرف همو بفهمیم .. بعد همینجوری از صبح تا شب حرف بزنیم... نظر بدیم..بحث کنیم... اطلاعاتموونو بریزیم رو دایره... بسیار هم علاقه دارم که با طرف اختلاف نظر داشته باشم  سعی کنم که قانعش کنم...

۲ـمن کارهای گروهی رو خیلی دوست دارم... خیلی... اینکه با چند نفر به خاطر یک هدف تلاش کنم خیلی بهم کیف میده...

۳ـ خرید ... ان هم به هر شکلی که باشه... در باران .. در برف...در یخبندان... با همراه ..بی همراه... با بودجه ی زیاد.. با بودجه ی کم... با هدف ... بدون هدف... کلا نفس دیدن و خوش اومدن و انتخاب کردن و خریدن رو خیلی دوست دارم...

۴ـ هیجان... من دیوونه ی هیجانم و هر چیزی که برام هیجان انگیز باشه... یعنی  اینکه واسه یه موضوع یا یه اتفاق ضربان قلبم بره بالا و داغ کنم...این موضوع هیجان انگیز هم میتوونه هر چیزی باشه...حتی یک اتفاق خیلی ساده...شاید واسه همینه که بدجوری فوتبالی هستم...

۵ـ فیلم دیدن را بسیار دوست میدارم... میتوونم ۲۴ ساعت مداوم و پشت سر هم فیلم ببینم... اصلا هم به یه ژانر یا موضوع خاصی تعصب ندارم... هر نوع تجربه فیلم دیدن رو با سر مپذیرم...

۶ـ با همه ی شور و هیجان دوستی ام... تنهایی را هم دوست دارم... یک خلوت اختصاصی داشتن که هیچکس عمرا بتواند مختصاتش را حدس بزند...

۷- مطالعه و خووندن عشق بزرگ منه... کتاب ، روزنامه ، مجله و حتی وبلاگ... اصولا بد جوری به مطالعه معتادم... از رمان و کتاب شعر گرفته تا روزنامه ی ورزشی گل...!! 

۸ـ هنردوستی بخشی عظیم از دنیای من میباشد... گاهی فکر میکنم اگه شرایط مناسب بود به جای دبیرستان و دانشگاه الانم شاید میرفتم به دنبال تئاتر یا موسیقی... شاید... البته اگه شرایط مناسب بود...

۹ـ تلخی و ترشی  را بسیییییییییییییییییار دوست دارم...قهوه و چای و شکلاتهای تلخ تلخ... انواع آلو و آلوچه و آلبالو و ترشک و لواشک و خلاصه هرنوع ترشیجات.

۱۰ـ بدون هیچ گونه توضیح اضافه ای  بی نیاز بودن به هر گونه احدالناسی...کلا مستقل بودن را خیلی دوست دارم... از اینکه برای زندگی و کارم بتوانم تنهایی از پس مشکلاتم بر بیام... تنهایی انتخاب کنم... تنهایی نظر بدم... خلاصه استقلال مطلق در عین حضور فعال در جمع...

 

خیلی تند تند این ۱۰ مورد رو نوشتم... نمیدوونم دقیقا هموون مواردی هست که واقعا هست یا نه... به هر حال اینم یک بازی بود دیگه...

مرسی از کودک فهیم عزیزم که من رو به این بازی دعوت کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

بدشانسی

سلام

گفته بودم که مامانم بالاخره توونست راضیم کنه دندوونامو ارتودنسی کنم...واسه همین یه مدتی مدام دنبال پیدا کردن یه دندونپزشک متخصص این کار بودیم...بعد از تحقیقات فراوان به این  نتیجه رسیدیم که دندوونپزشکای شهر خودم چندان مناسب نیستن و بهتره که به فکر یه شهر دیگه باشیم... با خودم فکر کردم که  بهتره تو شهر دانشگاهیم برم دکتر... چون با شروع دانشگاه و از اوونجایی که اوایل اورتودنسی باید زود به زود دکتر ویزیتم کنه اینجوری دیگه واسه رفت و آمد چندان دچار مشکل نمیشم. خلاصه از یکی از بروبچ آدرس یه دندوونپزشک خووبرو که اتفاقا عضو هیئت علمی دانشگاه خودمم بودن گرفتم.. جناب آقای دکتر "س"... متاسفانه ایشوون سرشوون شلووغ بود و منشیش واسه ۱۰ روز بعد بهم وقت داد...

۱۰ روز بعد من و مامان و بابا ، شاد و شنگوول راه افتادیم به سمت شهر دانشجووییم...اما دقیقا از هموون لحظه که پامو تو مطب گذاشتم الهه ی بدشانسی و بد بیاری در روح من حلول کرد...!!!

اولا وقتی که رفتم پول ویزیت و دفترچه رو به منشیه بدم طبق معمول یه نگاه به من و یه نگاه به دفترچه کرد تا مشخصات رو باهم مطابقت بده... بعد از چند لحظه در حالی که نیشش از کجا تا کجا باز بود گفت:ببخشید شما واقعا ۲۰ سالتوونه...؟؟!!!  من:هااااااااا؟؟!! آ آ آرررره...چطور؟؟!! اوون: اصلا بهتوون نمیاد...! خیلی بزرگتر از اینا نشوون میدین...!! من: و این خیلی رو آنچنان غلیظ گفت که من نزدیک بود نقش زمین بشم... یه نگاه به مامانم کردم ..دیدم داره ریز ریز میخنده...! ...دیگه آمپرم زده بود بالاعصبانی میخواستم بر گردم چهارتا حرف گنده بهش بزنم که بشینه سر جاش...دیدم بی محلی از همه بهتره..واسه همین خیلی سرد نگاهش کردمو دفترچم رو ازش گرفتمو رفتم سر جام نشستم... حالا مامانم داره ریز ریز میخنده  هی میره رو اعصاب من... منم همینجووووووور داشتم از دروون حرص میخوردم... آیییی حرص میخوردم...منتظرمنتظرمنتظرکلافه

دوما جناب آقای دکتر تماس گرفتن و گفتن که یه یک ساعتی دیر میکنن...چیزی نیست که ...فقط یک ساعت ناقابل... دیگه درجه ی حرص خوردن من رسیده به ۱۰۰...زبان

سوما  (که از همه هم مهمتره) ، بالاخره دکتر تشریف آوردن و ما رفتیم داخل اتاق ایشوون...

من: سلام.

دکتر:سلام جانم. بشینید لطفا...(منم نشستم رو صندلی)

دکتر:اسمتوون؟ ( منم جواب دادم) 

دکتر: مشکلت چیه؟(منم گفتم که واسه اورتودنسی اومدم)

دکتر: خوب...دراز بکشید لطفا...

بعدش تازه انگار که یادش اوومده باشه... و در حالی که داشت به سمتم میوومد پرسید: دانشجویی؟ من:آره...

دکتر:چه رشته ای؟

 من:دندانپزشکی........... از اینجا به بعد دکتر رنگش عوض شد....  کجا میخوونی؟!

من:رشت...

 دکتر(در حالی که دیگه از اومدن سمت من پشیموون شده بود و رفت دوباره پشت میزش نشت) پرسید:سال چندمی؟ 

من: دوم....

 دکتر یه نگاه به برگه های رو میزش کرد و یه ذره رو صندلیش جا به جا شد و گفت: متاسفم...من حدود یه ساله که به هیچ وجه دانشجوی دندانپزشکی و یا دندانپزشک قبوول نمیکنم...

من:هااااا؟؟!! اولش حالیم نشد چی گفته... دوباره به خودم اوومدم و گفتم ...چرا ...؟؟!!!

دکتر :والله چند وقت پیش من یه دانشجوی دندان بیمارم بود که متاسفانه بعد از پایان عمل در دانشگاه  باعث دردسرهایی شد که من این قانوون رو گذاشتم...

من: 

و از اینجا به بعد من با قیافه ای که هرکس میدید گریه اش میگرفت رو به روی دکتر نشسته بودم . ازش خواستم که بیشتر توضیح بده که چی شده  بوده  و اونم گفت ترجیح میده تعریف نکنه و فقط گفت داره از دانشگاه هم بیروون میاد!(البته نه به دلیل این اتفاقی که افتاده) و رئیس دانشگاهموون یه عالمه پولشو خورده و نمیده و اینا...!!بعدم در حالیکه من با حالت بهت زده ای بهش زل زده بودم لطف کردن و آدرس چندتا از همکاراشونو برام نوشتو  یه رادیوگرافی هم واسم نوشت تا پیش دکتر بعدی که میرم کارم یه کم جلو افتاده باشه...

بعدشم منشیش رو صدا کرد و گفت که چی شده...حالا اوون منشیه دوباره نیشش رو ۲ کیلومتر وا کرده با خنده میگه :آخییییییی...!!...  به جان خودم دیگه اگه مامانینا نبوودن من رفته بودم که یه حالی از این بنی بشر بگیرم که نذاشتنو جلومو گرفتن...!! حیف...!

دیگه موقع اومدن از مطب من دقیقا این شکلی بودم:

الانم که دیگه ماه رمضون شده و اصلا حال دندونپزشکی رفتن اونم رشت نیست... فعلا واسه مهر وقت گرفتم تا بعد ببینم چی میشه...

 

پی نوشت۱: چند وقت پیشا بابام داشت روزنامه میخووند و من و داداشم هم داشتیم  ps بازی میکردیم بعد یهو بابام سرشو از روزنامه اورد بالا و گفت:خبر داری شایعه شده ممکنه دانشگاهها این ترم بسته بشه...؟؟ من در حالی که داشتم حرفی که شنیده بودم رو تجزیه تحلیل میکردم و سعی میکردم در عین حال هوای بازی رو هم داشته باشم ...یهو دسته رو از دستم انداختم و داد زدم: جدددددددددددددددددیییییییییییییییی؟ آخ جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان... مرسی...!! ایول...! بعد یهو دیدم که آقای پدر دارن منو نگاه میکنه و سرشونو تکوون میدن .. که یعنی واقعا برات متاسفم...!!!از شما چه پنهوون خودم هم واسه خودم متاسف شدم که اینقدر کودکانه با شنیدن این خبر ذوق کردم....!!

 ی نوشت ۲: یه مقدار درگیرم این روزا... کمتر به نت دسترسی دارم.... ولی حتما بهتوون سر میزنم. فعلا...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

رمضان شهریوری من

چه خوشبختند کوچه های شهریوری شهر من که امسال میزبان قدمهای مهربان رمضان اند... چه خوشبخت است نسیم شهریوری شهر من ...که امسال پا به پای ربنای افطار و دعا سحر ... سبکبال تر از همیشه، رقصانند تا دعاهای دلهای دیباپوش را به افق...به انتهای آسمان... به آنجا که باید ، ببرند...

و چه خوشبختم من... که اکنون ...که اینجا... در این شبهای شهریوری... میهمان "او"یم...

سحر که میشود "دل دل کنان"...با زانوهایی که از شرم میلرزد... "عاشق" میشوم ... و غروب که میشود به این "عاشقی" میبالم...

ماه عاشقی مبارک...

پی نوشت۱: روز پزشک مبارک...

پی نوشت۲: قدیما همیشه دلم به حال "شهریور" میسوخت... آخه به نظرم مثل یه بچه ی سر راهی بود... نه به تابستوون تعلق داشت و نه رنگ و بوی پاییز رو.... یه جوورایی جدا بود... تنها بود...و حالا چه قدر براش خوشحالم که با رمضان هم قدم شده... شهریور امسال به یادموندنی خواهد شد...

پی نوشت ۳ توی لحظه های ناب این ماه ... توی لحظه های دعا... مارو بی نصیب نذارین... محتاج دعایم شدید...

پی نوشت ۴: و یه خسته نباشید مشتی به همه ی علوم پایه ای ها... ایشالله که همتوون با نمره ی عالی ازش عبور میکنین...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

در ستایش سکوت...گاهی فقط سکوت میکنی...

سکوت میکنی و "ماه" ، "تو" را نگاه میکند...

و "عاشق" همین عکس لرزان "ماه" است که در حوض تنهایی هر شبت میدرخشد...

و تو با سکوتی که مرزی ندارد... لب حوض تنهاییت مینشینی... به یاد کسی که  به یاد "تو" نیست...

در این سمفونی مکرر...از آواز تکراری "جیرجیرک" و این حجم آشفته ی صوت و فریاد... سکووتت شبیه کدامین نوای خوش عاشقانه است ...که رج میزند "رقص فواره ی" حوض تنهاییت را...؟؟

چه محفلگر دلربایی است "شب بو" برایت... و "شمعدانی تر شده" توی گلدان خاکی...

"تو" و "حوض" و "این رقص فواره" و "شب" ... و "شب بو" و آن "شمعدانی"  ... و "تنهاییت" را... دوست دارد "ماه" ...  

و "تو"  باز هم در سکوتی ... به یاد "کسی" که به یاد "تو" نیست... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط متین بانو 

من و کنکوریها...

من و کنکوریها...

سلام

هفته ی گذشته من بدجوری با یکی از شخصیت های مظلوم تاریخ بشریت همذات پنداری کردم... بذارین اول بگم چه خبر بوده و چه بر من گذشته ، خودتوون خواهید فهمید منظورم کیه...!

هفته ی گذشته  نتایج کنکور اعلام شد و خیلی از خونواده ها و افراد رو درگیر خودش کرد... این افراد درگیر، خودشون شامل دو دسته میشن : اول افرادی که یا خودشون یا یکی از اعضای خونوادشون کنکور دادن ، دوم کسایی که نه خودشون نه  اعضای خونوادشوون کنکوور ندادن و به عبارتی نه  سر پیازن و نه ته پیاز.. اما... درگیر میشن.. چه جووری..؟ الان میگم... یکی از این افراد بخت برگشته هم من بیچاره ی بینوای خیلی خیلی مظلوم بودم... که نه خودم کنکور داشتم و  نه خونوادم اما اینجانب مادری دارم که مشاور هستن اوشون و در این ایام به شدت سرشان شلوغ میباشد... شلوغ که میگم یعنی از ۸ صبح تا ۱۲ ظهر و از اون طرف از ۴ تا ۸، ۹ شب در مرکز انتخاب رشته در حال مشاوره دادن به خلق الله بودن... حالا به نظر شما وقتی مامان خوونه در این حجم کاری خوونه نباشه کار خوونه بر عهده ی کی میباشد...؟؟ بله دیگه تک دختر بیچاره و بدبخت خوونواده که نه سر پیازه و نه ته پیاز...!!! صبح ظرفای صبحوونه رو بشور ، میز صبحوونه رو پاک کن ، ( از اوونجایی که از ساعت بیدارباش اینجانب تا ظهر که وقت ناهاره فاصله ی زیادی نیست ) بلافاصله برنج رو بذار بپزه ( خدا پدر این  آقا"محسن" رو بیامرزه که برنجش آدم رو پیش خونواده رو سفید میکنه ... خواهر!! نمی دوونی چه قدی میکشه... دست این اقا محسن درد نکنه...!!!)خورشت از دیشب  اماده ی مامان پز را بذار گرم بشه.... بعدش هم ظرفای ناهار رو بشور... میبینید تورو خدا ... اخه مگه ادم چه قدر جون داره... هی بشور بساب بپز... به جون شما نباشه میرفتم یخ حوض رو میشکستم لباسا رو چنگ میزدم میشستم... الان دستم از کجا تا نمیدوونم  کجا تاول زده  این هوا... یعنی ببنید من چه قدر طفلکی هستم ... چه قدر... ( در این لحظه یک قطره اشک به صورت اسلوموشن چکید رو کیبورد...! دیگه نمیتوونم ادامه بدم....) ... خلاصه روزای سختی بود... حالا خدا وکیلی شما یاد کوزت بینوا نیفتادین.. اخ کوزت جوونم نمیتوونم بیان کنم که چقدر از اعماق وجوودم باهات همدردی میکنم... خیلی ... ( دوباره گریه...)    البته انصافا بابا جونم هم یه کمکایی میکردها... که مهمترینش شارژ روحی بود که  من لاکپشت گونه رو کلی راه مینداخت... اون داداش کوچیکه هم که رو اعصاب من راه نمیرفت خیلی کمک بزرگی میکرد که متاسفانه نتونست و حسابی اعصاب مصاب مارو آسفالت کرد رفت پی کارش...( میگم داداش کوچیکه نه ۵ ساله ها !!! اول دبیرستان هستن اوشون...!)

اما اگه فکر کردین بعد از ظهر ها هم به همین منوال به بشور و بپز و بساب گذشت سخت در اشتباهین... چون بنده عین "چی" میچسبیدم به مامان خانووم و همراه اوشون میرفتم مرکز انتخاب رشته و کلی اونجا با بروبچز آتیش میسوزوندیم و به خلق الله که کنکوور واسشوون اعصاب مصاب نذاشته بود روحیه میدادیم... یه یه ساعتی که اونجا میچرخیدیم... معرکه رو دودر میکردیم و میرفتیم ددر دودوور ... اما در ددردودوور هم این غول کنکوور دست از سر ما ور نمیداشت که نمیداشت... چون ددردوودوور هم که میرفتیم باید به رفقای پشت کنکوریمان میرسیدیم(تقریبا ۹۸ درصد رفقای ما پشت کنکور مانده بودند...) که اینجا هم ۳ حالت وجوود داشت : اول اینکه رفقا به دلایلی که به ما ربطی نداره در کنکوور موفق نبوده و الان دوران دپرسیشن را میگذرانند و ما هم عین "چی" انها را دلداری میدادیم ، بادشان میزدیم ، اشکشان را پاک مینموودیم و سعی مینموودیم حالیشان بشود که به خدا ، به پیر ، به پیغمبر  دکتر یا مهندس شدن پایان خوشبختی نیست ... همان طور که شدنشان شروع خوشبختی نیست... اما کو گوش شنوا... دوم اینکه خودشان راضی بودند ولی اولیای عزیز تر ازجانشان گیر سه پیچ که چرا آبروی خانوادگی مارا به باد داده ای و ما چطور سرمان را بالا بگیریم و اینها...و الله و بالله که باید یک سال دیگر بخوانی وگرنه نامت را از شناسنامه پاک میکنیم...  و ما باز هم کودک دلبندشان را دلداری میدادیم و از خداوند منان برایشان صبر جمیل ارزو میموودیم.... چیه ؟ نکنه فکر کردید که ما زورمان به ان اولیای عزیز تر از جانشان میرسید... ها؟؟؟؟                                                                                                    و اما دسته ی سوم هم که به سلامتی و با کمک ائمه ی اطهار رتبه ی خوبی اورده و ما هم در مراسم شیرینی خورانشان کللللیییییییییی حال مینموودیم جای شما خالی...made by Laie

و بعدش هم شب خسته و کوفته از این همه جان کندن ـ در حالی که نه سر پیاز بودیم و نه ته آن ـ میرفتیم دنبال مادر عزیز تر از جانمان و میامیدیم خانه و کاشانه ی خودمان... و آنگاه یا دستپخت پدر جان را یا یک غذای حاضری را و یا خوراکهای سریع الپز مادر جان را میل مینموودیم... و این در حالی بود که نه ما و نه خانوادمان نه یر پیاز بودیم و نه ته پیاز...!!!

و اینگونه روزهای باارزش  تر از طلای این تابستان را همینجور بیخودی هدر میدادیم...یعنی مجبور بودیم چون راه دیگری نبود... نه وقت میشد کتابی بخوانیم نه یک فیلم درست و حسابی یببینیم و نه یک گردش درست و حسابی برویم... و نه نتی بیاییم و وب بگردیم...خلاصه خیلی بینوا بودیم ما... خدا را شکر که تمام شد ان روزهای کذایی...

پ ن ۱ : امتحان آیین نامه را دادم و قبولیدمو و کلی بیخودی ذوق کردم و احساس کردم که شاخ غول رو شکستم...!!!  الان هم دارم آموزش شهر میبینم... اینقده باحاله... اینقده اتفاقای خنده دار میوفته... فکر کنم آخرش این مربیه از دست من  خودشو از شیشه پرت کنه بیروون... نگرانشم بدجوور...!!

پ ن ۲ : یکی از رفقای پشت کنکووریم گیر داده که یه سال دیگه بموونه...!! حرف هیچ کس هم حالیش نیست... آخه ایشون هم فقط و فقط پزشکی میخوان که به رتبه ش نمیخوره... بعضی ها چه جنمی دارن واقعا... راستی فکر کنم ترم دیگه یه ۷ ، ۸ تایی از رفقام دانشگاه ما قبوول بشن...وای انقده خوشحالم که میتوونیم اکیپ سالای قبلموونو دوباره تشکیل بدبم... خدا کنه که بشه...

پ ن ۳ : بالاخره مامانم راضیم کرد که دندوونام رو اورتودنسی کنم... یعنی از الان که فکرشو میکنم غص ه م میگیره ... چه جوری اوون سیم کشی رو یک سال تحمل کنم... میدوونم خیلی فکر و تعبیر بچگانه ایه ولی نمیتوونم تحملش کنم... چی کار کنم خوب...!

حس نوشت : هنوز هم به پیشانی آرزوهایم ، نوار سبزی بسته است... هنوز هم عکسش در کیف پولم ... لای کتابم ... هست...با آن پرچم سه رنگ بر دوشش... هنوز هم حرفهایش را از حفظم... اما ... اعترافش سخت است... من میترسم...

میترسم از امروز... از فردا... از دادگاههای علنی و نمایشی... از بازد*اشتگاه... از که*ریزک... از جوانمان که پر پر شد زیر نوازششان... از مرد وبلاگ نویسمان که آنروز که تحویلشان دادیم حرفهایش را از روی کاغذ نمیخواند... اما حالا از روی کاغذ حرفهایی را میخواند که عطر اورا نمیدهد... از  مراسم تحلیف ریا**ست جم*هو*ری بدون رییس مج*مع تشخیص مصلحت نظ**ام اما با افشین قطبی و رضازاده و الماسی و... از حقوق های کم شده درست به همان اندازه که زیاد شده بود دوهفته قبل از ان*تخ*ابات...

از این نا امنی نا هنجار ... میترسم... هنوز هم به پیشانی آرزوهایم نوار سبزیست اما ... میترسم... قرارمان این نبود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط متین بانو  |