چهار کلمه حرف...
سلام...
قرار نبود بنویسم... اما نوشتم...!! چهار کلمه حرف بی بهانه...
اول : با خودم قرار گذاشته بودم این هفته پنجشنبه جمعه رو هم رشت بمونم تا دوشنبه ی هفته ی بعد که آخرین کلاس این ترمم برگزار میشه و بعدش هم امتحان میدترم ایمونو رو داریم و تا اونموقع نرم شهر خودم... میخواستم برای اولین بار تو این یه سال و نیم دانشجوییم آخر هفته رو خونه دانشجوییم تو رشت بمونم... علت خاص و جدیدی نداشت اما نمیدونم چرا واسه خودم دلیل تراشیده بودم...انگار میخواستم واسه خودم این "نرفتن" رو توجیه کنم... اونم با این دلیل که برادر بزرگم که تو یه شهر دیگه مشغول تحصیله این هفته قرار بود بیاد خونه و مطمئن بودم با حضور برادر بزرگه که بعد از حدود یه ماهی میومد خونه و همدستی با برادر کوچیکه امکان نداره بتونی مث آدم بشینی و درس بخونی...!!!و درگیر شیطنتهاشون نشی...!!! واسه همین با خودم فکر کرده بودم با اینکه دلم خیلی خیلی برای برادر بزرگه تنگیده بود دلم براش پر میکشید ، پا رو دلم بذارم و نرم خونه... چهارشنبه که دانشگاهم تموم شد و از سرویس دانشگاه پیاده شدم و به سمت خونه دانشجویی حرکت کردم مدام و ناخودآگاه به ذهنم میومد که رسیدم خونه اول سریع ظرفای دیشب رو بشورم و بعدم جزوه هامو جمع کنم و آژانس بگیرم تا ایستگاه سواری تا زودتر برسم خونه...بعد یهو یادم میومد که ای دل غافل مگه قرار نبود نرم خونه...!!
هر کاری کردم نشد ... ناخودآگاه تو دلم هوای خونه بود و پاهام _بدون اینکه خودم ارداه کنم _ به سمت خونه حرکت کرد... تو تموم راه که سوار ماشین بودم داشتم به خونه ی تنهای دانشجوییم تو رشت فکر میکردم و اینکه چه خوبه که دارم لحظه به لحظه ازش.. از آشپزخونه ی سوت و کورش...از اتاق همخونه ای هایی که دوهفته ست زودتر از من فرجه شون شروع شده و رفتن و برق اتاقشون همیشه خاموشه...از تلویزیون همیشه خاموش و خفه ش...از پنجره های همیشه ابریش...از اون چهار دیواری خالی تر از خالی...دور میشم و به "خونه ی واقعیم" نزدیک... خونه ای که مامان و بابا منتظرمن... همین که در رو باز کنم یه س________________لام کشدار بگن و اومده نیومده شروع کنیم به تبادل اخبار این چندروز دوری... و برادرهایی که انگار نه انگار که ده سال اختلاف سنی دارن... شاد و شیطون از سر و کول هم بالا میرن و تو سر و کله ی هم میزنن...و من تو این همه انرژی دلم میخواد غرق بشم...خونه ای که سر و صداش همیشه بلنده و اهالی خونه طبق یه رسم وراثتی ولوم صداشون بلنده ... تلویزیونش دائم الروشنه...بابای خونه اخبار جدید سایتهارو بلند بلند میخونه تا همه ی اهل خونه بشنون و بعدش باهم بشیینم و تفسیرش کنیم...یه چیزی تو مایه های تفسیر خبری شبکه دو...!! مامان خونه میشه گوش شنوا و تموم اتفاقا و حرفای تو دل مونده ی در طول هفته مو گوش میکنه وبرادرهایی که با شوخی ها و خنده هاشون پیام بازرگانی خونه مونن...!!!
نمیدونم چه رازی تو چهار کنج "خونه ی واقعی آدم" وجود داره که هر جای دنیا هم که ولت کنن باز هر جوری شده به سمت خونه کشیده میشی...
دوم : همکلاسیم که نماینده ی کلاسمون هم بود چند هفته پیش تصادف وحشتناکی کرده بود و خیلی حالش بد بود... عمل جراحی انجام داده بود و مدتی هم در بیمارستان بستری بود... الان دو سه روزی میشه که برگشته دانشگاه... وقتی میبینمش(من و هم کلاسیهام) دلمون یه جورایی میشه مث کباب رو آتیش...از بس که طفلکی شده...اون پسر شیطون و حراف شده یه آدم گوشه گیر و ساکت... (به خاطر جراحی فکش زیاد نمیتونه حرف بزنه) ؛ راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون زیاد قبولش نداشتم به خاطر خیلی از حرفا و کارایی که انجام میداد...به خاطر چیزی که از نظر من "ریا" بود...به خاطر ظاهر و باطن متفاوتش... اما این روزا واقعا براش ناراحتم... و دعا میکنم حالش خیلی زود خوب بشه...هممون دعا میکنیم... و بشه دوباره همون نماینده ی شیطون و حراف کلاسمون...!! نمیدونم خودش چی فکر میکنه اما اینکه از ماشینی که تو توش بودی و تصادف کرده دونفرش فوت کنن و یه نفر هم قطع نخاع بشه... و تنها تو باشی که با سلامتی نسبی به زندگی برگشته باشی... این میتونه برات به عنوان یه پیامی ... یه حرفی...یه معنایی ...بالاخره یه "چیزی" تعبیر بشه... نمیدونم ایشون چی فکر میکنه اما منی که فقط شنونده ش بودم یه جورایی تکون خوردم... "امیدوارم دوباره بشی همون نماینده ی شیطون کلاسمون ، همکلاسی...!!"
سوم : مهندس م و س و ی عزیز... آقای متین و موقر...آقای سبزاندیش... به خاطر تمام حرفها و نامردیها... تمام تهمت ها...تمام ناملایمت ها... تمام بی انصافی ها و این آخریش پر پر شدن عزیزت تسلیت و همدردی ما پیروان اندیشه ی سبزت را بپذیر...تسلیت که باورهای سبزمان رو آلوده کردند به سیاهی های مدفون شده ی سالها... تسلیت که به نام شما نوشتند بی حیایی ها را... تسلیت... تسلیت...
چهارم : داریم تجمع عصر چهارشنبه رو که در اعتراض به هتک حرمت عاشورا برقرار شده بود رو از تلویزیون نگاه میکنیم... یهو وسط اون حرفای تکراری سخنران .. فحشهایی شنیده میشه تحت عنوان بزغاله و گوساله... !! وشعارهایی که اینبار عجیب رسا شنیده میشن..." فلانی ، فلانی اع د ا م باید گردد..." من که داشتم یه چیزی میخوردم لقمه تو گلوم گیر میکنه... رسانه ی عمومی... سخنران یه ر و ح ا ن ی... ا م ا م جمعه ی مشهد... ماه محرم و در اعتراض به ه ت اک ی ها... و این همه بی حرمتی به اشخاص ...؟؟!! به کدوم بند قانون ...؟! هضمش کمی سخته...
حس نوشت : حسی باقی نمانده در این بلوا...در این شلوغی...در این همه دعوا... یادتان هست گفته بودم میترسم...؟!! از این نا امنی ناهنجار...؟! حالا ، حسی فراتر از "خوف"... تمام حس و حال مرا کور کرده است... ذوقم لابه لای شلوغی های ع.اش.ورا... زیر چرخهای ماشین "انها"... پشت آتش و دود... گم شد...میخواستم بنویسم اما...وقتی قلمت سیاه ... فکرت سیاه... حست سیاه... کاغذت سیاه باشد... دیگر نوشتن چه فایده...


