تبليغاتX
دندانپزشک متین

دندانپزشک متین

چهار کلمه حرف...

سلام...

قرار نبود بنویسم... اما نوشتم...!! چهار کلمه حرف بی بهانه...

اول : با خودم قرار گذاشته بودم این هفته پنجشنبه جمعه رو هم رشت بمونم تا دوشنبه ی هفته ی بعد که آخرین کلاس این ترمم برگزار میشه و بعدش هم امتحان میدترم ایمونو رو داریم  و تا اونموقع نرم شهر خودم... میخواستم برای اولین بار تو این یه سال و نیم دانشجوییم آخر هفته رو خونه دانشجوییم تو رشت بمونم... علت خاص و جدیدی نداشت اما نمیدونم چرا واسه خودم دلیل تراشیده بودم...انگار میخواستم واسه خودم این "نرفتن" رو توجیه کنم... اونم با این دلیل که برادر بزرگم که تو یه شهر دیگه مشغول تحصیله این هفته قرار  بود بیاد خونه و مطمئن بودم با حضور برادر بزرگه که بعد از حدود یه ماهی میومد خونه و همدستی با برادر کوچیکه امکان نداره بتونی مث آدم بشینی و درس بخونی...!!!و درگیر شیطنتهاشون نشی...!!!  واسه همین با خودم فکر کرده بودم با اینکه دلم خیلی خیلی برای برادر بزرگه تنگیده بود دلم براش پر میکشید ، پا رو دلم بذارم و نرم خونه... چهارشنبه که دانشگاهم تموم شد و از سرویس دانشگاه پیاده شدم و به سمت خونه دانشجویی حرکت کردم مدام و ناخودآگاه به ذهنم میومد که رسیدم خونه اول سریع ظرفای دیشب رو بشورم و بعدم جزوه هامو جمع کنم و آژانس بگیرم تا ایستگاه سواری تا زودتر برسم خونه...بعد یهو یادم میومد که ای دل غافل مگه قرار نبود نرم خونه...!!

هر کاری کردم نشد ... ناخودآگاه تو دلم هوای خونه بود و  پاهام _بدون اینکه خودم ارداه کنم _ به سمت خونه حرکت کرد... تو تموم راه که سوار ماشین بودم داشتم به خونه ی تنهای دانشجوییم تو رشت فکر میکردم و اینکه چه خوبه که دارم لحظه به لحظه ازش.. از آشپزخونه ی سوت و کورش...از اتاق همخونه ای هایی که دوهفته ست زودتر از من فرجه شون شروع شده و رفتن و برق اتاقشون همیشه خاموشه...از تلویزیون همیشه خاموش و خفه ش...از پنجره های همیشه ابریش...از اون چهار دیواری خالی تر از خالی...دور  میشم و به "خونه ی واقعیم" نزدیک... خونه ای که مامان و بابا منتظرمن... همین که در رو باز کنم یه س________________لام کشدار بگن و اومده نیومده شروع کنیم به تبادل اخبار این چندروز دوری... و برادرهایی که انگار نه انگار که ده سال اختلاف سنی دارن... شاد و شیطون از سر و کول هم بالا میرن و تو سر و کله ی هم میزنن...و من تو این همه انرژی دلم میخواد غرق بشم...خونه ای که سر و صداش همیشه بلنده و اهالی خونه طبق یه رسم وراثتی ولوم صداشون بلنده ... تلویزیونش دائم الروشنه...بابای خونه اخبار جدید سایتهارو بلند بلند میخونه تا همه ی اهل خونه بشنون و بعدش باهم بشیینم و تفسیرش کنیم...یه چیزی تو مایه های تفسیر خبری شبکه دو...!! مامان خونه میشه گوش شنوا و تموم اتفاقا و حرفای تو دل مونده ی در طول هفته مو گوش میکنه وبرادرهایی که با شوخی ها و خنده هاشون پیام بازرگانی خونه مونن...!!!

نمیدونم چه رازی تو چهار کنج "خونه ی واقعی آدم" وجود داره که هر جای  دنیا هم که ولت کنن باز هر جوری شده به سمت خونه کشیده میشی...

 

دوم : همکلاسیم که نماینده ی کلاسمون هم بود چند هفته پیش تصادف وحشتناکی کرده بود و خیلی حالش بد بود... عمل جراحی انجام داده بود و مدتی هم در بیمارستان بستری بود... الان دو سه روزی میشه که برگشته دانشگاه... وقتی میبینمش(من و هم کلاسیهام) دلمون یه جورایی میشه  مث کباب رو آتیش...از بس که طفلکی شده...اون پسر شیطون و حراف شده یه آدم گوشه گیر و ساکت... (به خاطر جراحی فکش زیاد نمیتونه حرف بزنه) ؛ راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون زیاد قبولش نداشتم به خاطر خیلی از حرفا و کارایی که انجام میداد...به خاطر چیزی که از نظر من "ریا" بود...به خاطر ظاهر و باطن متفاوتش... اما این روزا واقعا براش ناراحتم... و دعا میکنم حالش خیلی زود خوب بشه...هممون دعا میکنیم... و بشه دوباره همون نماینده ی شیطون و حراف کلاسمون...!! نمیدونم خودش چی فکر میکنه اما اینکه از ماشینی که تو توش بودی و تصادف کرده دونفرش فوت کنن و یه نفر هم قطع نخاع بشه... و تنها تو باشی که با سلامتی نسبی به زندگی برگشته باشی... این میتونه برات به عنوان یه پیامی ... یه حرفی...یه معنایی ...بالاخره یه "چیزی" تعبیر بشه... نمیدونم ایشون چی فکر میکنه اما منی که فقط شنونده ش بودم یه جورایی تکون خوردم... "امیدوارم دوباره بشی همون نماینده ی شیطون کلاسمون ، همکلاسی...!!"

 

سوم : مهندس م و س و ی عزیز... آقای متین و موقر...آقای سبزاندیش... به خاطر تمام حرفها و نامردیها... تمام تهمت ها...تمام ناملایمت ها... تمام بی انصافی ها و این آخریش پر پر شدن عزیزت تسلیت و همدردی ما پیروان اندیشه ی سبزت را بپذیر...تسلیت که باورهای سبزمان رو آلوده کردند به سیاهی های مدفون شده ی سالها... تسلیت که به نام شما نوشتند بی حیایی ها را... تسلیت... تسلیت...

 

چهارم : داریم تجمع عصر چهارشنبه رو که در اعتراض به هتک حرمت عاشورا برقرار شده بود رو از تلویزیون نگاه میکنیم... یهو وسط اون حرفای تکراری سخنران .. فحشهایی شنیده میشه تحت عنوان بزغاله و گوساله... !! وشعارهایی که اینبار عجیب رسا شنیده میشن..." فلانی ، فلانی اع د ا م باید گردد..." من که داشتم یه چیزی میخوردم لقمه تو گلوم گیر میکنه... رسانه ی عمومی... سخنران یه ر و ح ا ن ی...   ا م ا م جمعه ی مشهد... ماه محرم و در اعتراض به ه ت اک ی ها... و این همه بی حرمتی به اشخاص ...؟؟!! به کدوم بند قانون ...؟! هضمش کمی سخته...

حس نوشت : حسی باقی نمانده در این بلوا...در این شلوغی...در این همه دعوا... یادتان هست گفته بودم میترسم...؟!! از این نا امنی ناهنجار...؟! حالا ، حسی فراتر از "خوف"... تمام حس و حال مرا کور کرده است... ذوقم لابه لای شلوغی های ع.اش.ورا... زیر چرخهای ماشین "انها"... پشت آتش و دود... گم شد...میخواستم بنویسم اما...وقتی قلمت سیاه ... فکرت سیاه... حست سیاه... کاغذت سیاه باشد... دیگر نوشتن چه فایده...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

ذهن تشنه ام را دریاب...

 

شما را نمیدانم...اما این روزها برای من که همیشه اتاق ذهنم بدجور شلوغ و درهم برهم است ؛ از آن اتاقهایی که کتاب حرفهای نگفته ام را وارونه میتوانی زیر تخت خوابش پیدا کنی و شالگردن اشعار بی قافیه ام را آویزان از چراغ سقفش ؛ خوب بهانه ایست ...اینروزها خوب بهانه ایست تا "خودم" را پیدا کنم... "خودم" را که گم کرده ام در لا به لای زندگیم... دروغ چرا...دوباره آدم میشوم انگار...

هی!! بیخودی ادای آدمهای همیشه خوب را برایم بازی نکن... من به همین "آدم بودن های بهانه لازمم" هم راضیم... راضیم به همین تلنگر ها...به همین به فکر فرو رفتن ها...

راستی ... چه قدر "خالی" میشدم کم کم و سال به سال... اگر "عاشورا" نبود... که من یادم بیفتد ...سالها قبل ، یک دریا برای فهماندن حقیقت نفس کشیدنهای بی اراده مان ، تبخیر شد... تا از آنروز تا انتهای این جاده ، بارانش بر ذهنهای تشنه ی ما ببارد... فلسفه اش هر چه که هست برای من "تشنه ذهن" ، گوارا آبیست...

 ما از وقتي كه، به‌گفته جلال «سنت شهادت را فراموش كرده‌ايم،

و به مقبره‌داري شهيدان پرداخته‌ايم، مرگ سياه را ناچار گردن

نهاده‌ايم» و از هنگامي كه به جاي شيعه علي (ع) بودن و از

هنگامي كه به‌جاي شيعه حسين (ع) بودن و شيعه زينب (س)

بودن، يعني «پيرو شهيدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار

شهيدان شده‌اند و بس، در عزاي هميشگي مانده‌ايم...              "دکتر علی شریعتی"


پ ن : مدتیه میخوام بنویسم از روزمرگیهای دانشجوییم ولی دستم نمیره به نوشتن...مثل وقتی که هوا سرده و خودکار تو دستای سردت چفت نمیشه...هی مجبوری "ها" کنی به دستات.. تا گرم بشن... منم دارم هی "ها ها" میکنم به ذهنم...بلکه یخاش وا بشه... فکر کنم مدتی طول بکشه تا یخاش واشن...تا خودکار تو دستام چفت شه...تا دوباره بنویسم...مثلا تا 18 بهمن...تا روزی که پرونده ی ترم سه هم بسته بشه... دعا کنین حداقلش فیزیو رو پاس بشم... که اگه بیفتم چون ترم بعد ارائه نمیشه به امتحان علوم پایه ی شهریور نخواهم رسید و ...رسما بدبخت میشم...حالا میکروب و ایمونو رو(زبونم لال اگه بیفتم!!!) میتونم ترم بعد بگیرم ولی افتادن فیزیو مساویست با علوم پایه فرت...!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط متین بانو 

آرزوی بارانی من...( + بازی وبلاگی)

 

باران که میبارد در این شهر همیشه بارانی و آسمانش به زمین دوخته میشود... از این همه شلوغی خیس و گلی ، آشوب میشود دلم... حق باتوست...بارانش همیشه قشنگ است...اما پس زمینه درهم و شلوغش... با آن آدمهای اخموی در کاپشن فرو رفته...با چترهای خیس که جای هم را تنگ میبینند و به هم میخورند...از ناودانهای ناهنجار بدون هارمونیش...از اتومبیلهای با شیشه های بالا...که وقتی از کنارت رد میشوند خوب یادگاری رو ی لباسهایت میگذارند...از مردمی که هی میدوند از این سرپناه به آن یکی... و  در چشمهای همه شان شتاب مضطرب کننده ای برای بند آمدن این باران موج میزند... شتابی که مضطرب ترم میکند...

اینجاست که دستهایم روی میله ی فلزی چترم "کرخت" میشوند و چشمهایم را میبندم... و به آرزوی سالهای دور ، سالهای قشنگ کودکیم ، فکر  میکنم...آخ که چقدر "زنده" میشدم اگر برآورده میشد...اینکه بادی بوزد به ملایمت یک "ملودی لایت"... واز جایم بلندم کند در حالی که چترم هنوز بالای سرم باز است و میله اش در دستم...درست مثل آن دخترک کارتونی که عاشقش بودم و با قاصدکی به هوا میرفت و پرواز میکرد...

آخ اگر میشد که اوج بگیرم از این زمین گلی و خیس... از این خیابان های شلوغ و آدمهایی با ذهنهای شلوغترش...آرام آرام به ابرها برسم... قول میدهم به ابرها که رسیدم چشهایم را ببندم ، تا از ورود یک غریبه به میانشان قهر نکنند...قول میدهم سکوت کنم تا نشکند سکوت غباری مقدسشان که تنها رعد و برق خدا حق دارد بشکندش...

از ابرها که رد شوم...تمام میشود این حجم نم دار و بارانی... چشمهایم را که باز میکنم نور خنکی چشمهایم را قلقلک دهد و کرختی دستهایم را فراموش کنم... مطمئنم آن بالا منتظرم اند...فرشته های رویا باف من...!! با رویاهای  نصفه و نیمه ام  از کودکی تا امروز... فرشته هایی بالدار با چشمهایی به رنگ فیروزه ای براق... که موهایشان را خدا "گیس" بافته...وقتی که بالا و پایین میپرند و غبار ابرهای زیر پایشان را بلند میکنند "پاپیون قرمز" گیسهایشان در غبار سفید و خنکی که آنها را در بر گرفته میرقصد و صحنه ای میسازد "محشر"... آنقدر که دوست داشتم "تو" هم اینجا بودی و میدیدیش...شاید "ایمان" میاوردی به "اعجاز رنگها در غبار سادگی"...

شیطانند فرشته کوچولوها و دارند از رویاهایم لحافی میبافند رنگارنگ...آخ که اگر میشد بهشان میگفتم ... خواهش میکردم ... که رویاهایم را محکم به هم ببافند... شاید که کمتر سردم شود در این شبهایی بی رویایی "بزرگسالی تقویمی" و "خردسالی روحم"...

آخ که اگر میشد این آرزو را برآورده کرد...چقدر زنده میشدم...

باران بند آمده... چشمهایم را که باز میکنم این را تعجب رهگذر روبروییم از باز بودن چترم و چشمهای بسته ام به من میگویند...

دلم برای فرشته های رویا بافم تنگ شده... کاش دوباره باران ببارد در این شهر شلوغ و مضطرب...!

 

سارای گلم از ژوژمان لطف کرد و منو به بازی توصیف متولدین ماههای مختلف دعوت کرده... راستش بازی سختی بود چون باید میگشتم و تمام اطرافیانم رو واکاوی میکردم ، اما به شیرینیش می ارزید...

فروردین: مهربون ـ خونواده دوست فجییییع...!! -تمایل شدید به وابستگی به دیگری...

اردیبهشت: مغرور - خوش خنده (خوشگل میخنده...!!) -کوشا

خرداد: گرم و رود جوش -بیخیالی طی مکنه عموما!! - از نوع مذکرش : باهوش /از نوع مونثش  خیال میکنه که باهوشه!!!

تیر:؟!(یافت نشد)

مرداد:قانونمند -مدارا گر با شرایط موجود - ثابت قدم در تصمیم

شهریور:؟!

مهر:خود را تافته ی جدابافته میدانند-ظاهر بین -سخت کوش در حد بوندس لیگا( با "کوشا بودن"اردیبهشتیها فرق میکنه!)

آبان:ساده - طبع ملایم - گوشه گیر

آذر: مرموز - حس مالکیت به تمام چیزهای خوب -شخصیتی چند لایه

دی:همیشه معترض -پرحرف -اصولا موفق!!

بهمن:؟!

اسفند: آها...!! این ماه داستان داره... متولدین این ماه به دو دسته تقسیم میشن: اول اونایی که تا ۱۵ ماه به دنیا اومدن و دوم اونایی که متولد نیمه ی دوم این ماهن.... این دو دسته خصوصیات کاملا متفاوت دارن که الان ذکر میکنم خدمتتون...!

گروه اول : متولدین نیمه ی اول اسفندماه :بدبین - سرد در روابط اجتماعی -تنها اعتقادات خود را قبول دارند.

گروه دوم:متولدین نیمه ی دوم اسفندماه:فعال و پر انرژی - احساساتی با اسانس منطقی!!! -چندبعدی(طوری که به هر چیزی تو دنیا حتما سرک میکشن و تجربه ش خواهند کرد... شک نکنید!!)

پ ن ۱: میدونم که همه اینقدر باجنبه هستیم که اصلا چنین مطالبی رو جدی نگیریم.. چون اصلا وجاهت جدی گرفته شدن رو نداره...!!!

پ ن ۲: نیلوفری که دانشگاهت طعم باران میدهد...دلم برای نوشته هایت عجیب تنگ میشود...وبلاگستان بدون نوشته های تو سوت و کور است... اما ما انقدر دوستت داریم که به تصمیم هایت احترام بگذاریم...درست مثل اندیشه هایت...پس هر جا که هستی آرزوی موفقیت و شادی ما همراه توست...(خوش به حال من و همه ی انهایی که به هر بهانه ای این فرصت را دارن که تورا ببینند و دل تنگیشان کمی برطرف شود...!!)

میکرو حس نوشت!! : با "تو" دلم غرق یک "بچگی" میشه...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

ر و ز د ا ن ش ج و گ ر ا م ی...

                                             دانشجو

روز    د ا ن ش ج و   گرامی...

به احترام این روز ، یک دنیا "سکوت"...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط متین بانو 

شوفاژ بی تو سردمه...!!!

سلام

بالاخره به لطف الطاف بیکرانه ی خداوند منان و دعا ی دلهای داغدیده ی سه عدد دانشجوی بی نوا و مامان و بابا و همسایه ها و فک و فامیل و ...و نذر و نیاز و قربونی و صدقه و چی و چی و چی... گرما به کانون خانه ی دانشجویی ما بازگشت...!!

تا قبل از هفته ی قبل که شما در کنار گرمای مطبوع شوفاژ و بخاری و شومینه و هر وسیله ی گرمازای دیگه نشسته و احتمالا یک لیوان چای یا قهوه یا شیر داغ میل میکردین و شاید هم از پنچره بیرون رو نظاره کرده و به سر تا پای این پاییز عارفانه عاشقانه و رویایی درود میفرستادین... من و هم خونه ای های بی نوا و بیچاره در سرمای مطلق به سر میبردیم...هر کدام یک کلاه بافتنی را تا میانه های بینی مبارک پایین کشیده... هفت متر شالگردن رو دور گردن پیچیده و شونصد پتو بر دوش همچون عزرائیل شنل به دوش از اینور خونه قدم میزدیم تا اون ور خونه.. هی در جا میدویدیم...هی قدم میزدیم.. تا خون تو رگامون یخ نزنه بیفتیم بمیریم بعد آرزوی پیشرفت و ترقی و بالا رفتن از پله های علم و دانش بمونه رو دلمون...!!!

تازه به هم قول داده بودیم اگه یکیمون داشت خوابش میبرد به سبک فیلمای اسکیمویی و یخی و برفی خارجکی بزنیم تو گوش همو بگیم: "هی...!!بلند شو.. نه تو نباید بخوابی... پاشو...تو باید زنده بمونی.. میفهمی...؟ تو باید زنده بمونی..خواهش میکنم چشماتو باز کن...اه مگه با تو نیستم ..؟ باز کن اون چشاتو دیگه...!!(در اینجا سیلی به شیوه ی عاشقانه ای نواخته میشود!!) و کات...!!!

اما به نظرتون علت این سرما زدگی چی بود...؟!درست حدس زدید! بد شانسی...!! یعنی شانس در حد تیم پگاه گیلان...شاید هم ملوان بندرانزلی...!!!وقتی شوفاژهای کل مجتمع روشنه و مال شما به درد بی دردی روشن نمیشه... و تازه بخاری که برای روز مبادا گذاشته بودین هم خراب شده و به علت نمیدونم چی گاز بهش نرسیده و روشن نمیشه دیگه اسمشو چی میشه گذاشت غیر از شوم بختی و بد شانسی...؟!

تو اینمدت هم ما سه دانشجوی بدبخت مثل دخترک کبریت فروش میرفتیم در تمام واحدا رو میزدیم تا یکی بیاد کمکمون کنه... بعدش در این حین که میرفتیم دم در خونه ی مردم رو میزدیم که بگیم ما بیچاره ایم و گرما میخوایم...!!! همین که در باز میشد موجی از گرمای مطبوع گونه های گرما ندیده ی مارو نوازش میکرد...آیییییییی کیف میداد.. طوری که اون طرف رو بی خیال میشدیم و هی صورتمون رو اینور اونور میکردیم تا گرما به همه جاش برسه و موقعیت بسیار ضایعی پیدا میکردیم... به گونه ای که طرف فکر میکرد ما داریم خونه شو دید میزنیم...!!! یا مثلا گلاب به روتون هیزیم...!!! یا .............................................(خاک به سسسسسسسسسسسرم !!! ببینین این مشقت های زندگی دانشجویی مارو به کجاها که نکشونده...!!! خاک به سسسسسسسسسسسسرم...!!! استغفرالله...!!!)

اینجوری بود که دیدیم از این همسایه های ما آبی گرم نمیشه...دیگه مستقیم میرفتیم سراغ مدیر ساختمونمون...اون بیچاره هم چند بار سعی کرد خودش شوفاژخونه رو رو به راه کنه و تعمیرکار بیاره اما نتیجه ای نداشت که نداشت.... و ما هم چنان دندان می ساییدیم و می لرزیدیم و می سوختیم و می ساختیم....تازه باور نمیکنین که بعضی وقتا همه ی شعله های اجاق گاز رو روشن میکردیم میرفتیم ور دلش تو آشپزخونه درس میخوندیم...!!!(آیکون دانشجویان دلاور که در راه علم چه سختی ها که نمیکشند...!!)

و این ماجرا ادامه داشت تااینکه خونواده هامون قاطی کردن و اومدن پیش ما و خودشون دست به کار شدن ... بخاری رو از جا کندن و بردن درستش کردن... آستیناشون رو هم زدن بالا و به همراه یه مهندس شوفاژولوژی( که اتفاقا خیلی با کلاس و شبیه یکی از اساتید گروه میکروبم بود!!!) رفتن و شوفاژخونه مونو از این رو به اون رو نموده و تعمیرش کردن...

و این گونه بود که گرما به کانون خانه ما بازگشت...!!

ولی مزه ی اون گرمای ناشی از رفتن به خونه ی در و همسایه و الکی کش دادن حرفامون واسه اینکه بیشتر اونجا بمونیم و از گرما بهره مند بشیم هنوز زیر زبونمونه... طوری که دیشب هم خونه ایم میگفت بیاین بریم خونه ی اون همسایهه که تلویزیون ال سی دی nاینچی داشت بشینیم پرستاران ببینیم...!!! که یه کم که فکر کرد و خون که به مغزش رسید حرفشو پس گرفت...!!!  

 

الان هم که من در کانون گرم خانواده در شهر و دیار خودم به سر میبرم ... و از این تعطیلی هایی که در پیشه کلی شاد و خندانم...فقط خیلی بهتر بود اگه کلا از قربان تا غدیر تعطیل میشد..!!! اینم یه جور بین التعطیلینه دیگه...!!!

پ ن 1: قدر شوفاژا و بخاریها و شومینه های خونه تونو بدونین...!!!!

پ ن 2:اینکه آدم تو یه همچین فضای سردی بشینه "جنین" بخونه و میانترمشو گند بزنه اصلا چیز عجیبی نیست...! هست..؟!

پ ن ۳: مدتیست "ژوژمان"ی در زندگی حقیقیم پیدا شده که جایش عجیب خالی بود در دنیایم...ممنون که پل زدی از این دنیای مجازی به واقعیت های من و خودت سارا ... ممنون سارای عزیز از ژوژمان...!دختر فکرهای ناب... آرزوهای بزرگ... اندیشه های سبز و مرامی مهربان...!! ممنون که دنیای کوچکم را قابل دانستی رفیق...!!!

پ ن ۴: میگن بعد قضیه ی اومدن ص ف ا ر   ه ر ن د ی به دانشگاهمون 20 نفر رو ک م ی ت ه ا ن ض ب ا ط ی احضار کرده...!! بعد یکی  از آشنا ها که باهاش رفته بودیم استقبال ص ف ا ر جون!!! واسم پیام گذاشته :"تو رو که نگرفتن...؟ اگه گرفتنت لوم ندیا....!!!"... حالا انگار ما چی کار کردیم که بیان مارو احضار کنن...!!! یعنی در واقع هیچ کس کار خاصی انجام نداد... نمیدونم به چه بهانه ای احضار کردنشون... الله اعلم...!!! خدا به خیر کنه...

حس نوشت:شیطان شده است دوباره این کودک درون دل نازک من ...! شیطان شده و بی هیچ بهانه ی مستندی خنده اش میگیرد... پله ها را دوتا یکی میپرد...دور حوض میدود بی آنکه بند کفشهایش را ببندد... آواز میخواند و تاب بازی میکند بر تاب بی تابی آرزوهای گم شده در مه آلودگی آینده ی نا معلومش...شیطان شده است و من این شیطنتهایش را با همه ی حرف و حدیث هایش دوست دارم ، که زنده بودنم را در این تکرار مکررات زندگی به رخم میکشد...

اما میدانی درد کجاست...؟ آنجا که فهیم نیست این کودک درون و مادربزرگ درونم هم اورا نمی فهمد... و این درد بزرگیست که در دنیای کوچک من ، کودک درون و مادربزرگش نمیگنجد...!! اما من اورا خوب میفهمم... شیطنتهایش را ...ولوله بودنش را ... لاقید که میشود بدون در نظر گرفتن عواقب را... میفهمم که چیزی کم دارد...توجه آن بالاسری...همان که آدم بزرگها "خداوند"میخوانندش...اما برای این کودک درون من ، او "پدربزرگیست مهربان" با "لبخندی به پهنای آسمان بالای سرم" و "نگاهی که هر ثانیه تغییرشکل میدهد" ، بس که "نسیم مهربانیش خوش آهنگ و ابرهایش خوش رقص اند"... و عصایش همان درخت تنومند و بلند چنار توی حیاط است و در جیبهایش همیشه "توت خشک" دارد... "توت خشک های شفابخش"...

شیطان که میشود این کودک درون و بالا و پایین میپرد و بلند بلند تا ۱۰۰ میشمرد...یعنی توجه "آن بالاسری"را کم دارد... میخواهد توجه ش را جلب کند...تا ببیندش... دست در جیبش کند و با همان مهربانی آسمانیش به او توت خشک بدهد... و آن وقت است که ارام میگیرد این کودک درون شیطان من...

شیطنتهای کودک درونم را بفهم مادربزرگ...!! که تنها او و شیطنتهایش است که توجه آن بالاسری را برایمان به ارمغان می آورد...چیزی که من و تو "کم داریم"...و هرچقدر هم بدویم کوچه پس کوچه های این دنیا را ، به مقصد نمیرسیم بدون آن...او را و شیطنتهایش را  بفهم مادربزرگ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

تصور کن...اگه حتی تصور کردنش سخته...

سلام...

دارم مقاومت میکنم... این روزها دارم مقاومت میکنم ... مقاومت میکنم که پاییزم ، این فصل دوست داشتنی من ...به خاطر چهارتا کوئیز و میان ترم ، یه مشت میکروب و ویروس کور و کچل و از خدا بی خبر ، نیم کیلو ایمونو ی از نوع استاد "ع" ، یه مشت فیزیوی قورباغه ای اییییییییششششششش و قلب و کلیه و دل و روده و شش و ...،نیم وجب جنین بدقلق و دو کلوم عرفان عملی و چند خط تفسیر نهج البلاغه ... به گـــــــــــــــــــــــــــــــند کشیده نشه...که کارم نشه حسرت یه شب سر آسوده بر بالین نهادن که وااااااااااییییییییی من خیلی از استادا عقبم و چه خاکی به سرم بریزم با شونصد صفحه فیزیو و جنین و ایمونو و میکروب کوفتیه نخونده...دارم مقاومت میکنم...

نه..نمیذارم... نباید بذارم که پاییزم خراب بشه... نابود بشه زیر بار این همه درس و جزوه و کوئیز...این پاییز منه...همون فصلی که عاشقشم... که توش احساسم گل میکنه... که همیشه بهترین متن ها و شعر ها و خط خطیهای دلی دفتر خاطراتم تو این فصل ثبت شده... که همیشه توش پر از سوژه های نابم...که توش بی نهایت مهربونم... که خوشبینانه ترین روزهای عمرم رو این فصل بهم داده...که توش با لبخند عجینم و با خوشبختی قرین...نباید بذارم این همه سوهان روح و اعصاب نذارن که روی ماه نارنجیه پاییزمو یه دل سیر تماشا کنم...

مهم نیست که مدتیه قدم زدن های پاییزی دیگه بهم کیف سابق رو نمیده و شدم پای ثابت تاکسی و دربست و آژانس...حتی اگه مسیرم فاصله ی ۵ دقیقه ای فلکه گاز تا علوم پایه باشه...مهم نیست که از اضطراب و اعصاب خوردیه حجم سنگین درسا و عذاب وجدان برگه های نخونده و نمره های بر باد رفته اونقدر سریع و مضطرب راه میرم که دوستم بهم میگه "نور"... اونقدر تند و سریع که همیشه ی خدا دوستام ازم عقبن و تا میایم دو قدم راه بریم و بحرفیم جیغشون در میاد که "باز تو نور شدی"... مهم نیست که دیگه خیلی وقته چایی تلخ بعد از ظهرم رو با آرامش نخوردم ... وقتی تقریبا هر روز تا ۳ دانشگاه باشی و خسته و کوفته برسی خونه... اونم خونه ای که خالی تر از ذهن اون لحظه ی خودته... دل و دماغ چایی گذاشتن نداری که نداری...اونم با آرامش... مهم نیست که مدتهاست حسرت یه کتاب رمان و شعر درست و حسابی به دلم مونده...مدتهاست که تو دنیای خیال رمان و شعر گم نشدم...مهم نیست که مدتهاست نقاشی نکشیدم...که سوژه ی کاریکاتور جدید به ذهنم نمیرسه و همش طرح تکراری میزنم...مهم نیست که مدتهاست دفتر متن ادبیم خالیه و و روی تاریخ ۱۷/۷/۸۸ ساکن مونده و سکته کرده...مهم نیست که مدتهاست آخر هفته ها با مامان و بابا یه گردش درست و حسابی نرفتمو همش مجبورم آخر هفته ها ایمونو و میکروب و فیزیو بخونم تازه بازم به پای استاد نرسم...مهم نیست که کابوس ناسیدن درسای این ترم و نرسیدن به علوم پایه ی شهریور همیشه باهامه...مهم نیست.. مهم نیست...میخوام اینجوری تصور کنم که مهم نیست...

مهم اینه که من هنوز زنده ام و یه آدم زنده میتونه پاییز ، فصلی رو که دوست داره ، هر جوری که دوست داره رقم بزنه...حداقل میشه این جوری تصور کنه...حتی اگه خیلی سخت باشه...  

پ ن ۱: این متن در یک بحران روحی و روانیه داغوون بعد از گرفتن نمره های میان ترم میکروب خلق شده... و در پایان هفته ای که اساتید محترم تا میتونستن ما رو شستن و آویزون کردن... از بس که سرکوفت زدن به سر تا پاموون...

پ ن ۲:نمیدونم چرا این روزا از کارت دانشجویی تو جیبم خجالت میکشم... چراشو نمیدونم.. اما کمی با کلمه ی دانشجو غریبه شدم.. یه جورایی انگار هدفم رو گم کردم...انگار نه انگار که این من عاشق دندانپزشکی بودم و هستم...  

پ ن ۳:چرا من تو این سن و سال از دانشجوییم لذت نمیبرم اما مامانم تو اون سن و سال کلی با دانشجوییش(کارشناسی ارشد) و دانشگاهش کیف میکنه و با ذوق و شوق از ماجراهاش و درساش حرف میزنه... چرا...؟؟!!   

حس نوشت: دیشب یک آن چقدر دلم میخواست نقاشی بکشم...طرح بزنم و در چهار چوب خطها زندانی شوم و با رنگها جان بگیرم... دلم گرفته بود و دلیلش را "تو تصور کن" که نمی دانستم...!!! شاید هم دلم برای مداد شمعی هایم تنگ شده بود... بگذریم...!!! همه چیز مهیا بود برای یک بزم رنگارنگ...من و شب و کاغذ سفید و مداد شمعی ها ... حتی جعبه ی آبرنگ تو که هیچ وقت جرئت نکرده بودم بازش کنم هم بود...اما هدفی نبود انگار... دلیل نبود انگار... انگیزه ای و طرحی نبود انگار...از کجا باید شروع میکردم خط خطیهای مشوشم را نمیدانستم...دستم به کاغذ نمیرفت و دلیلش را " تو تصور کن" که نمیدانستم...!! شاید هم دلم برای... بگذریم...!!! تو فکر میکنی کجای "جاده ی من تا تو " مسدود است که خیالمان هم از کنار هم نمیگذرد...؟! کجای این جاده برایمان نامانوس است که رفتن از بی راهه را به همراهی خیالهایمان ترجیح میدهیم...؟! تو فکر میکنی دلم چرا گرفته بود...؟!... بگذریم...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

بدون شرحی از یک خلاقیت از دست رفته...!!!!

دندون87

*این نوشته ته یکی از جزوه ها ی کلاسیمون نوشته شده.... هرگونه برداشت از آن آزاد میباشد...!!!!

**اگه به خاطر کم رنگ بودن و نبودن امکانات نتونستین بخونین : "مراقب وسایل شخصی خود به ویژه گوشی موبایل خود باشید.. در صورت مفقود و یا ربوده شدن آن هیچ گونه مسئولیتی بر عهده ی هیچ شخص حقیقی و حقوقی نمیباشد...مخصوصا شما...از ما گفتن بود...!!!!"

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

من رو اونجوری که هستم بشناس...

سلام...

آخر هفته ی باروونی رو سپری میکنیم جای شما خالی...!!! باروون که چه عرض کنم.. سیلاب...!!

راستش میخوام درباره ی ماجرایی بنویسم که شوخی شوخی برام جدی شد... بحث شناخت دیگران از من... و نمود این شناخت در رفتارهایی که دارن... بذارین براتوون تعریف کنم...

جونم براتون بگه که  اواخر شهریورماه که نتایج کنکور اعلام شد یکی از دوستای خیلی صمیمی من بعد از یه سال پشت کنکور موندن موفق شد پزشکی یکی از شهرای خیلی دور قبول شه... دور که میگم تو مایه های اهواز و زاهدان و بندرعباس و اونورا... (مثلا نمیخوام گرا بدم دست اطرافیان نزدیکم که برن تو نخ این که کی بوده طرف...!!) خلاصه از یه طرف ما خیلی شاد بودیم که دوست گلموون بالاخره نتیجه زحماتشو دید و شد دکتر مملکت... و از یه طرف دیگه ناراحت که با این راه دور ما که سهله خونواده ش هم ترم به ترم میبیننش... و چه کنیم با دلتنگی و اینا...!!! طبق رسمهای معمول هم مهمانی قبولی گرفتو ما هم رفتیم و دستو جیغ و هورا و هدیه و اینا... قضیه گذشت تا اینکه دوباره تو یه جمع دوستانه دور هم جمع شده بودیم... منم اون روزا خیلی رو دور کارای فرهنگی هنری بودم ، اومدم خیر سرم یه کار فرهنگی بکنم و ۳تا سی دی رندان مست شجریان رو خریدم .. یکی واسهم اشی بابا که صفا کنه ابهاش... یکی هم واسه خودم یکی هم واسه اون دوست گلم... که هم به عنوان یادگاری بدم بهش و هم اینکه یه حمایتی هم از استاد کرده باشیم و ثوابی برده باشیم...!!(آیکون من خیلی فرهنگی و هنر دوستم به جان خودم...!!) و این سی دی  رو تقدیم کردیم بهش با عشق!!!... با این آرزو که به یاد من باشه  اینا.. اوشون هم کلی تحت تاثیر این مرام ما قرار گرفته بود در حد چییییییییییییی...!! آخه اصولا این جور کارا از من هر یک قرن یک بار سر میزنه...!!! خلاصه کلی شرمنده شده بودو میگفت که من هم باید یه همچین خلاقیتی به خرج میدادم و کاش میشد یه فرصتی پیش بیاد که جبران کنم و اینا...که پیش نیومد تا تعطیلات چند روزه ی آخر هفته ی چند وقت قبل!!!در این تعطیلات یه روز یک دوست مشترک باهام تماس گرفت که بیا همدیگه رو ببینیم و دلم تنگیده و از این حرفا... بعدش موقعی که همدیگه رو دیدیم و کلی حرف زدیم و دلی از عزا در اوردیم یهو یه بسته ی کادوپیچ شده ی خوشگله جیغ از کیفش دراورد... منو داری...؟!! ذوق کرده بودم در حد بایرن مونیخ..!!! مثل اونکه اون دوست جون بنده که من واسش سی دی یادگاری داده بودم خواسته بود که تقابل به مثل کنه و یه یادگاری هم به ما بده اما از اونجا که هیچ جور وقتاموون جور نمیشد همدیگه رو ببینیم از طریق یه دوست مشترک به دستم رسوند...!! و از اونجا که از قبل هماهنگ کرده بودن تو همون ساعت هم  بهم زنگید و کلی تلفنی قربوون صدقه ی هم رفتیم....!!!

اما بشنوید از کادوی یادگاری دوست جون من...!!! حدس بزنید چی بود ؟؟ نه توروخدا یه ذره فکر کنین................... خوب حالا نمیخواد زیاد فشار بیارین به خودتوون.. خودم میگم...

اول منو تصور کنین که با یاد کار فرهنگی هنری که در راستای اعتلای فرهنگ این مملکت انجام داده بودم شروع کردم به باز کردن کادوهه... از این کادو جینگیلی بینگیلی ها هم بود که پر از اکلیل و روبان و تیکه پارچه های خوشگله... وقتی که کاغذ کادو رو باز کردم و یواش یواش کادوهه خودشو به ما نمایوند... دهان مبارک باز شد اییییییییییییییییییییییییین هواا..... چی بود..؟!! نه جان من چی بود...؟؟!! یک ست لوازم آرایش...!!! مادر جان...!!! یعنی یک ستی که کلا از بالا تا پایین صورت رو از این رو به اون رو میکنه... !! خدایا من الان با اینا چه کنم...؟!! نه آخه من چه کنم...؟؟!!! الان این یادگاریه اونوقت...؟؟ آخه من کجا با لوازم آرایشی که اگه اگه اگه مصرف کنم به یادت میفتم عزیز من..؟؟ تازه یادگاری که یه روز یا تمووم میشه یا فاسد میشه باید بندازی دور چه فایده ای داره...؟؟!! نمیشه که لوازم ارایش رو به عنوان دکور روی میزم استفاده کنم... بالاخره باید مصرف بشه دیگه... !! ای خدااا... حالا هر چی میخوام خودمو نگه دارم ... هی به خودم میگم زشته دختر... دندون اسب پیشکشی رو که نمیشمرن.. اما واقعا بهتم زده بود... آخه اصلا انتظار نداشتم دوستی که صمیمی هم هست.. که سالها با هم بودیم... که کلی باهم خاطره های مشترک دارم و میدوونه که من چه جوریم... چه ویژگیهایی دارم... از چی خوشم میاد از چی نه... چیزی رو به عنوان کادوی یادگاری بهم بده که اصلا ویژگی یادگاری رو نداره تازشم به درد من نمیخوره...میدوونم دارم پررو بازی در میارم ولی خیلی برام عجیب بود که اون از من چه تصویری تو ذهنش مونده ...؟؟ چرا یه کتاب نه ؟ یه عروسک ؟ یه تابلو ...یا چه میدوونم هر چیز دیگه ای که تو مختصات علایق من باشه... که منو به یادش و یاد خاطره های مشترکمون بندازه... هنوز هم در تعجبم... هنوز...

یادگاری که من بهش داده بودم از ویژگیهای اون دور نبود.. خودش ساز تار میزنه... عاشق موسیقیه... حالا شاید نه الزاما سنتی ... ولی به هر حال توی دنیای اون میگنجید... میتوونست بهانه ی خوبی باشه برای یاداوری من و خاطرات من براش... اما هر چی فکرکردم هیچ دلیی که نشون بده  لوازم ارایش میتونه اون به یاد من بیاره پیدا نکردم...نمیدوونم شاید من دارم زیاد سخت میگیرم... شاید زیاد یه یادگاری رو جدی گرفتم... نمیدوونم... شاید چون خودم وقتی به آدمی نزدیک میشم تمام ویژگیهای دنیاش برام مهم میشه... تمام سعیمو میکنم که همه ی وجودشو بشناسم ... و بسته به این درصد  شناختنه که بهش نزدیک میموونم یا اینکه دور میشم...نمیدوونم...

این بود که بدجوری به فکر فرو رفتم...چند نفر از اطرافیانم منو اونجوری که هستم میشناسن...؟! مگه شناخت آدمها از تو ، در موقعیتی غیر از این موارد هم میتوونه خودشو نشون بده..؟؟!!

نمیدوونم... هنوز در تعجبم...هنوز...

 

حس نوشت: زندگیم این روزها طعمی دارد به ترشی و شیرینی یک انار کوچک خیس...تنها روی شاخه های نازک یک درخت نحیف و لاغر... در انتهای یک باغ خیس و گلی در گوشه ای از سرزمین شمالی... که آسمان بالای سرش بدجور ابری و گرفته است... در فضای باغ هم صدای غار غار دلخراش و بد یمن کلاغی جیغ میکشد... من اما، درست مثل انار روی شاخه های نازک درخت ته باغ...خیسم از یک حس تازه... احساس ترش و شیرینیه دلچسبی دنیای درونم را از آن فضای پاییزی و ابری باغ جدا میکند... خدا کند ترک نخورم...من این حس خوب را با دنیا عوض نمیکنم... من میخواهم همان انار کوچک بمانم...با همان طعم ترش و شیرین... حتی اگر نارس از درخت جدا شوم... بگذار همان انار کوچک بمانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

هر چی تنها تر بشی دنیا تورو کمتر میخواد...

سلام

من الان بعد از یک هفته ی نه چندان جالب در خانه و کاشانه و در آغوش گرم خانواده ی خود هستم و از شدت شوق و شعف نزدیکه که تبخیر بشم...!!

این هفته ، هفته ی خیلی بدی بود... اون از اولش که با سرماخوردگی شروع شد و آخرش هم رسید به گوش درد... اونم در حالی که آخر هفته ، یعنی امروز، کوئیز درس شیرین فیزیولوژی رو در پیش داشتم... حجمش هم اصلا چیزی نبود که... ۸ فصل... فقط ۸ فصل ناقابل گایتون... تازه نه که من اصولا یه دانشجوی نمونه ام و قراره از دست خود خود اقای کامران دانشجو ، جایزه ی دانشجوی نمونه ی قرن رو رو بگیرم ، تمام درسا رو پا به پای اساتید گرام خوندم و خط به خط حفظم... تازه اونم چی؟ به زبان اصلی ... یعنی تکست اورجینال...!! نه این ترجمه های در پیت دکتر شادان که...! اصلا و ابدا...!! خلاصه که روزگار قشنگی را گذراندیم جای شما خال خالی...!!!

خدا کنه که هیچ کس به درد وحشتناک و کشنده ی گوش درد مبتلا نشه... عفونت گوش و ورم و دردش واقعا واسه از پا درآوردن آدم عالیه!!! کارش حرف نداره... میدونین اولش گوشت شروع میکنه به درد گرفتن... زق زق میکنه... تیر میکشه ... بعد کم کم ورو میکنه و کاملا کیپ میشه.. انگار که یه مشت پنبه رو به زور چپوندن توش... صداهارو گنگ میشنوی... صدات تو سرت میپیچه... فکت بیش از دو سانت باز نمیشه... و تا میای دو کلووم حرف بزنی چنان تیری میکشه که پشیموون میشی... خلاصه که بد دردیه لا مصب... خدا سر هیچ کسی این بلا رو نیاره... 

تازه همه ی این دردا اگه کنار خونواده ت باشی قابل تحمله... اونوقت که نازتو میکشن... برات غذاهای مقوی درست میکنن که جون بگیری...غذاهای آبکی که مجبور نشی لقمه رو به زور از لای فکای وا نشده ت بدی تو ...به پیشوونیت دست میکشن که بفهمن تب داری یا نه... میبرنت دکتر... موقع آمپول زدن هواتو دارن...دوباره نازتو میکشن... تازه بهت میگن که "دخترم  لازم نیست با این حالت فیزیولوژی بخونی... فدای سرت کهکوئیزو گند میزنی...مهم سلامتیته..." و چه قدر همه ی این اتفاقا میتوونه به حال آدم کمک کنه تا دوباره جون بگیره و همه درداشو فرامووش کنه...

البته میتونستم بیخیال یونی و کوئیزم بشم و برگردم شهر خودم پیش خونواده م واز این همه مهر و ناز و اینا !!! برخوردار بشم ولی از اونجا که جدیدا خیلی استقلال طلب شدم به علاوه ی کمی غرور باعث شد که به مامانم اینا نگم که اینقدر حالم بده... فقط گفتم که یه کم سرما خوردم ... مامانم هی اصرار کرد که برگردم خونه یا حتی بابام گفت که خودم میام دنبالت میارمت ولی قبول نکردمو وانمود کردم که چیزی نیست و حالم خوبه و با چندتا دونه قرص خوب میشم...از طرف دیگه دلیل اصلی این کارم این بود که این هفته مامان و بابام مشغول یه رویدادی بودن که خیلی واسشون و واسموون مهم بود و مدتها بود که منتظرش بودن... منم دلم نمیومد با رفتنم پیششون برنامه هاشونو به هم بریزم... این بود که من موندم و این گوش درد و تنهایی...

تنهایی از این جهت که هم خونه ای هام چون سال آخرشونه خیلی کم واحد درسی دارن و معمولا وسطای هفته میرن خونه خودشون ، حالا تو اوون هیری ویری باید واسه خودم غذا هم میپختم .. ظرفامو میشستم...خرید میکردم...از همه بدتر فیزیو میخوندم...!!! اما سه شنبه دیگه دردم به حدی رسیده بود که هیچ مسکنی جواب نمیداد... ناچار باید میرفتم دکتر... میتوونستم به همکلاسیام بگم باهام بیانا.. ولی خوب گفتم که کوئیز  سخت فیزیولوژی در پیش بود و منم دلم نیومد... گناه داشتن طفلکیها... البته یکی دونفر از بامعرفتاش گفتن که بیا ببریمت دکتر ولی خوب من نجیب تر از اینام که قبول کنم...!!! خلاصه که تنهایی مجبور شدم برم دکتر... چشمتوون روز بد نبینه... آنچنان گیج و خمار درد و اثر مسکنا بودم که تو خیابون تلو تلو میخوردمو هی میخوردم به مردم...با هزار جون کندن که رسیدم مطب جونم بالا اومد تا با منشیه حرف بزنم ، آخه فکم که باز نمیشد... همش یه سری صدای نامفهوم بود!!! بعد هم مردم و زنده شدم تا برم داروخونه و تو صف وایسم و برگردم مطب که آمپولامو تزریق کنم... بعدش هم با حالت گیج و تلو تلو خوران... مسیر بیست دقیقه ای رو از شدت گیجی و کند راه رفتن یه ساعته رسیدم خوونه... عقلم هم نرسید که آژانس یا دربستی بگیرم و خودمو راحت کنم...!!! فکر کنم عفونت گوشم به مغزم هم رسوخ کرده بود...!! وقتی هم رسیدم خونه ی بی روح و خالیه دانشجوییم... از شدت احساس تنهایی و بدبختی و اینا زدم زیر گریه...یک فضای بدبختانه! و افسردگیانه!! ای داشتم که نگووووو....!!! همونجوری هم خوابم برد تا اینکه مامانم طبق عادت همیشگیش که هر شب بهم میزنگه ، زنگید و کلی سعی کردم  تا صدامو صاف کنم تا نفهمه که چه حالی دارم... اگه متوجه میشد که خیلی از دستم ناراحت میشد و ممکن بود با بابام پاشن نصفه شبی بیان پیشمو کلی اذیت بشن... خلاصه که نذاشتم بفهمن چه قدر دلم میخواست پیشم باشن...

فردا صبحش که امروز صبح باشه وقتی از خواب پاشدم حالم بهتر بود و وقتی یاد حس و حال و گریه ی دیشبم افتادم کلی خندم میگرفت ...آخه خیلی از من بعید بود... و حالا بعد یک تجربه ی عملی کاملا متوجه شدم که تنهایی با مشکلات و دردسرها روبه رو شدن کار هر کسی نیست... و شاید هم هیچ کس...

پ ن : من اصلا لوس نیستم... تازه همونجوری که قبلا گفتم خیلی هم مستقل و رو پای خود و اجتماعی و خانووم(چه ربطی داشت؟؟!!)و  اینا هستم که حد نداره...! ولی خوب گاهی وقتا یه حسو اتفاقی اجتناب ناپذیر و بی هیچ دلیلی رخ میده و عکس العمل تو هم ممکنه خیلی غیر منطقی باشه ولی تا توی موقعیت قرار نگیری نمیتوونی بفهمیش...!!

حس نوشت: بادبادک افکار و آرزوهایم را که مدتها در انباری پشت دنیایم قایم کرده بودم دوباره پیدا کردم.. دستی به سر و رویش کشیدم...و حالا با زمینه ای که دیگر پاره پاره و چروک نیست...با چهارچوبی استوارتر و محکم تر...با رنگی به هفت رنگ زندگی... با گوشواره هایی رقصان تر و آزاد تر از قبل... و طنابی به بلندای جایی که اکنون ایستاده ام تا جایی که خدا هست... پروازش داده ام... به این امید که دیگر اسیر درخت های وحشی بدبیاری و بی اعتقادی و بی حوصلگی نشود تا مثل دفعات قبل لای شاخه هایش گیر کند و پاره شود... اگر به حریم هوایی سرزمین تو رسید ، قول بده مراقبش باشی... که هوایش را داشته باشی و به افکار بی جواب و مجهول این چند سال عمرم پاسخ بدهی...که من چشم انتظار آن نقطه ی سیاه و رقصان که از میان نور خورشید کم کم به سمتم بر میگردد میمانم...با دست نوشته ای از تو که پاسخ سوالات مجهولم را داده ای... قول بده... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط متین بانو  | 

دانشجویی را زندگی میکنم...

سلام...

بعد از مدتی دوباره دست و دلم برای تایپیدن راه افتاد... به دلایلی که خودم هم نفهمیدم چی بود نمیشد که بنویسم و حتی بخوونم... اما حالا برگشتم... باز هم به دلایلی که نمیدوونم چیه...

این روزا از شدت متفاوت بودن زندگیم بسیار شادم... بعد از ۳ ماه تعطیلی پر از بخور و بخواب و تلپ شدن اینجا و اونجا و بی هدف شاد بودن ، حدود ۲ هفته ست که دوباره برگشتم به زندگی باهدف قبلیم...زندگی دانشجویی...!!! البته حتما تو تابستوون هم واسه خودم کار و بار و هدف داشتم ولی خوب  من همیشه عاشق تغییر وضعیتها و تنوع فصلهای زندگی هستم... کوچ کردن از یه فصل زندگی به فصل دیگه ، حالا میخواد از تعطیلات به وقت درس و کار باشه و چه برعکسش منو به شدت سر وجد میاره... و الان من پر از انرژی بی حد دانشجویی هستم...!!

این ترم زندگی من در خونه دانشجویی کلی تغییر کرده... تغییر از این لحاظ که دیگه از غذای آماده ی مامانپز خبری نیست... دیگه هر آخر هفته که میرم خونه مامان طفلکیم وای نمیسته ۱۰ نوع غذا درست کنه واسم ... لباسامو دیگه بار نمیکنم هر هفته ببرم خونه...دیگه میوه و سبزی و مخلفات از خونه نمیارم خونه دانشجویی... بلکه دیگه خودم غذا درست میکنم...! لباسامو خودم میشوورم...!! خودم میرم خرید میوه و سبزی...!!! و کلی با این کدبانوگریم صفا میکنم... !!!  اما علتش...! چون مامان جونم بسیار معتقده که باید یاد بگیرم مستقل زندگی کنم...! باید یاد بگیرم آشپزی کنم...!! باید بلد باشم چطور میوه و سبزی و مخلفات غذا رو انتخاب کنم و بخرم...!! باید دانشجویی رو زندگی کنم....!!!

و حالا من کلی با این وضع زندگی کیف میکنم... اوایل فکر میکردم خیلی سخته... و اصلا امکان نداره... و داغوون میشمو اینا ولی الان واقعا از این که باید حواسم به محتویات یخچالم باشه که چی کم دارم و چی داره تمووم میشه و امشب شام چی درست کنم و کجا میوه هاش بهتره و اینا لذت میبرم...  درسته که دیگه از غذاهای یخ زده ی فریزری مامانپز خبری نیست و  اما هنوزم تو آشپزی بسیار بسیار خنگم من...!!! یعنی اصلا نمیتوونم فکرشم بکنم که مثلا یه روزی من قورمه سبزی بپزم...!! یا فسنجوون... یا این جور غذاهای سخت...!! فعلا دارم رو غذاهای ساده تر و خوراک گونه و من درآوردی کار میکنم تا ببینم آخرش چی میشه... خلاصه که زندگی میکنیم ... اونم از نوع دانشجوییش... اونم بی هیچ گونه استعداد و کاملا شانسی و به امید خدایی...!!!

پ ن ۱: پریروز رفتیم خونه ی همکلاسیم که تازه خوونه گرفته مهمونیه شام.... فکر کنم اگه به عنوان کدبانو ترین دختر دانشجوی سال انتخاب بشه کاملا حقشه...!!! ماشالله چه دست پختی...! چه کمالاتی...!! چه جمالاتی...!! آدم کیـــــــــــــــــــــف میکنه خواااااااااهر...

پ ن ۲ : چقدر این ترم درسام وحشتناااااکه... خدای من...!! این فیزیو و میکروب بد جوری شدن پارازیت خواب شبای من...خدا خودش به خیر کنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط متین بانو  |