سلام
گفته بودم که مامانم بالاخره توونست راضیم کنه دندوونامو ارتودنسی کنم...واسه همین یه مدتی مدام دنبال پیدا کردن یه دندونپزشک متخصص این کار بودیم...بعد از تحقیقات فراوان به این نتیجه رسیدیم که دندوونپزشکای شهر خودم چندان مناسب نیستن و بهتره که به فکر یه شهر دیگه باشیم... با خودم فکر کردم که بهتره تو شهر دانشگاهیم برم دکتر... چون با شروع دانشگاه و از اوونجایی که اوایل اورتودنسی باید زود به زود دکتر ویزیتم کنه اینجوری دیگه واسه رفت و آمد چندان دچار مشکل نمیشم. خلاصه از یکی از بروبچ آدرس یه دندوونپزشک خووبرو که اتفاقا عضو هیئت علمی دانشگاه خودمم بودن گرفتم.. جناب آقای دکتر "س"... متاسفانه ایشوون سرشوون شلووغ بود و منشیش واسه ۱۰ روز بعد بهم وقت داد...
۱۰ روز بعد من و مامان و بابا ، شاد و شنگوول راه افتادیم به سمت شهر دانشجووییم...اما دقیقا از هموون لحظه که پامو تو مطب گذاشتم الهه ی بدشانسی و بد بیاری در روح من حلول کرد...!!!
اولا وقتی که رفتم پول ویزیت و دفترچه رو به منشیه بدم طبق معمول یه نگاه به من و یه نگاه به دفترچه کرد تا مشخصات رو باهم مطابقت بده... بعد از چند لحظه در حالی که نیشش از کجا تا کجا باز بود گفت:ببخشید شما واقعا ۲۰ سالتوونه...؟؟!!! من:هااااااااا؟؟!! آ آ آرررره...چطور؟؟!! اوون: اصلا بهتوون نمیاد...! خیلی بزرگتر از اینا نشوون میدین...!!
من:
و این خیلی رو آنچنان غلیظ گفت که من نزدیک بود نقش زمین بشم... یه نگاه به مامانم کردم
..دیدم داره ریز ریز میخنده...!
...دیگه آمپرم زده بود بالا
میخواستم بر گردم چهارتا حرف گنده بهش بزنم که بشینه سر جاش...دیدم بی محلی از همه بهتره..واسه همین خیلی سرد نگاهش کردمو دفترچم رو ازش گرفتمو رفتم سر جام نشستم...
حالا مامانم داره ریز ریز میخنده هی میره رو اعصاب من... منم همینجووووووور داشتم از دروون حرص میخوردم... آیییی حرص میخوردم...




دوما جناب آقای دکتر تماس گرفتن و گفتن که یه یک ساعتی دیر میکنن...چیزی نیست که ...فقط یک ساعت ناقابل... دیگه درجه ی حرص خوردن من رسیده به ۱۰۰...
سوما (که از همه هم مهمتره) ، بالاخره دکتر
تشریف آوردن و ما رفتیم داخل اتاق ایشوون...
من: سلام.
دکتر:سلام جانم. بشینید لطفا...(منم نشستم رو صندلی)
دکتر:اسمتوون؟ ( منم جواب دادم)
دکتر: مشکلت چیه؟(منم گفتم که واسه اورتودنسی اومدم)
دکتر: خوب...دراز بکشید لطفا...
بعدش تازه انگار که یادش اوومده باشه... و در حالی که داشت به سمتم میوومد پرسید: دانشجویی؟ من:آره...
دکتر:چه رشته ای؟
من:دندانپزشکی........... از اینجا به بعد دکتر رنگش عوض شد.... کجا میخوونی؟!
من:رشت...
دکتر(در حالی که دیگه از اومدن سمت من پشیموون شده بود و رفت دوباره پشت میزش نشت) پرسید:سال چندمی؟
من: دوم....
دکتر یه نگاه به برگه های رو میزش کرد و یه ذره رو صندلیش جا به جا شد و گفت: متاسفم...من حدود یه ساله که به هیچ وجه دانشجوی دندانپزشکی و یا دندانپزشک قبوول نمیکنم...
من:هااااا؟؟!!
اولش حالیم نشد چی گفته... دوباره به خودم اوومدم
و گفتم ...چرا ...؟؟!!! 
دکتر :والله چند وقت پیش من یه دانشجوی دندان بیمارم بود که متاسفانه بعد از پایان عمل در دانشگاه باعث دردسرهایی شد که من این قانوون رو گذاشتم...
من:


و از اینجا به بعد من با قیافه ای که هرکس میدید گریه اش میگرفت
رو به روی دکتر نشسته بودم . ازش خواستم که بیشتر توضیح بده که چی شده بوده و اونم گفت ترجیح میده تعریف نکنه و فقط گفت داره از دانشگاه هم بیروون میاد!(البته نه به دلیل این اتفاقی که افتاده) و رئیس دانشگاهموون یه عالمه پولشو خورده و نمیده و اینا...!!بعدم در حالیکه من با حالت بهت زده ای بهش زل زده بودم
لطف کردن و آدرس چندتا از همکاراشونو برام نوشتو یه رادیوگرافی هم واسم نوشت تا پیش دکتر بعدی که میرم کارم یه کم جلو افتاده باشه...
بعدشم منشیش رو صدا کرد و گفت که چی شده...حالا اوون منشیه دوباره نیشش رو ۲ کیلومتر وا کرده با خنده میگه :آخییییییی...!!
... به جان خودم دیگه اگه مامانینا نبوودن من رفته بودم که یه حالی از این بنی بشر بگیرم که نذاشتنو جلومو گرفتن...!! حیف...!
دیگه موقع اومدن از مطب من دقیقا این شکلی بودم:
الانم که دیگه ماه رمضون شده و اصلا حال دندونپزشکی رفتن اونم رشت نیست... فعلا واسه مهر وقت گرفتم تا بعد ببینم چی میشه...
پی نوشت۱: چند وقت پیشا بابام داشت روزنامه میخووند و من و داداشم هم داشتیم ps بازی میکردیم بعد یهو بابام سرشو از روزنامه اورد بالا و گفت:خبر داری شایعه شده ممکنه دانشگاهها این ترم بسته بشه...؟؟ من در حالی که داشتم حرفی که شنیده بودم رو تجزیه تحلیل میکردم و سعی میکردم در عین حال هوای بازی رو هم داشته باشم ...یهو دسته رو از دستم انداختم و داد زدم: جدددددددددددددددددیییییییییییییییی؟ آخ جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان... مرسی...!! ایول...! بعد یهو دیدم که آقای پدر دارن منو نگاه میکنه و سرشونو تکوون میدن .. که یعنی واقعا برات متاسفم...!!!از شما چه پنهوون خودم هم واسه خودم متاسف شدم که اینقدر کودکانه با شنیدن این خبر ذوق کردم....!!
ی نوشت ۲: یه مقدار درگیرم این روزا... کمتر به نت دسترسی دارم.... ولی حتما بهتوون سر میزنم. فعلا...